|
گوش کن ، وزش ظلمت را می شنوی؟
|
نمی دانم از کی آغاز گرفته است
امّا
من دچار نسیانی شده ام ...
حالم خیلی خوب است ،
امّا
خاطرات تک تک شما را ، به یاد می آورم
من
شده ام حامل روزگار دور
من
صمیمانه به حافظه می گویم : " دروغ "
و صدایم امشب
چه عجیب گرفته است...
قدر فهمیدن را می فهمم !
من
عبور از قلم سوخته را می شنوم
من
طلسم خواب خرگوش سیاه را بلدم
لیکن
من
به خوابیدن یک پنجره می اندیشم
که نگاه انتظار را
نمی آرد تاب
و شما هیچ کدام
پنجره نبوده اید
که بدانید چه دردی دارد
گذر حادثه را تماشا کردن
و فقط
و فقط
تماشا کردن...
سرد و بی روح
به حاشا کردن ،
رو نیانداخته ای
دوست من...
بامداد ۲۰ اردیبهشت ۸۸