|
گوش کن ، وزش ظلمت را می شنوی؟
|
دیروز سر پیچ خیال
"کودکی" را دیدم
که چقدر تنها بود
که چقدر بیزار از
خواب و از رویا بود...
کودکی را دیدم
آشکار، خسته و زار
که پر از کینه ی عمر
در زمان می گرید
کودکی را دیدم
طاقتش طاق شده
پشت زندان ِ توان
پشت تکرار سنین...
"کودکی می میرد"
شده یک لاف عظیم !
هر کجا می نگری
کودکی است و جنین
در وجود هررفیق (!)
در هنوز ِ هر صدا
بانگ بچّگی ِ ناب
می زند موج غریب
مرد خسته ،
روز کار ،
دفتر حساب کتاب ،
خشم یک ثانیه ی بعد نماز...
کودکی سیلی خورد
پشت تزویر کمال
پشت اظهار وجود...
واژگان خرد و نزار
کودکان برده ی عقل
داستان گل سرخ ،
خفت پشت خم درد...
۱۳۸۸/۱/۳۱