|
گوش کن ، وزش ظلمت را می شنوی؟
|
مرا از من به دنبال خودم بفرست
مرا از غم
پُرم ،
سرشار گردانم
و هر روز
همین ساعت
مرا میعاد دل پاکی
مرا میعاد روز خوش
مرا میعاد طراحی برای بستن سد سکوتی ده
که پرواز شبانگاهم
به نور مقصد بگرداند
و اهداف غمین من
همه مشکی شب گردند
مرا گردان
از این زودتر
مرا باهنگ تند
بر صحنه ی کوشیدن و مردن
به رقص خواهشم در باد
بچرخانم
بچرخانم
به قدری تند و تیز و خوش
که ادراک فروخورده
سراسر حس شوخی در سحرگاه سرودم ،
پشت هم رو ونمایان و قدر گردند
مرا شب تاب پاکی کن
که از برگ تمنّایم
جدا باشم
از این آغوش سرد غم
رها باشم
ندا باشم
تماماً من
و عشق آتشین او
مرا با تو یکی سازد
مرا از تو نفس بخشد
مرا از تو نیابندم
ولی تو در سکوت من
بسان شعله ای ، رقصان و آتش دوست
صدای گرم و خاموشت
فراتر از تمام ظلمت نشنیده ی ناجور
تو می خندی تماماً شاد
صدای خنده ی نازت
جهان را می کند مبهوت
و آنگاه ابرها هم
همه دنبال هم شادند
و با یک ضربه ی آگاه
نسیم آهسته می رقصد
طفلانی عزیز و خوش
صمیمانه غرض دارند
که مامان جان ! باران ، باد می آید...
۱۳۸۸/۱/۱۴