|
گوش کن ، وزش ظلمت را می شنوی؟
|
غریو شادی مردم که برخاست،
کسی آمد مرا و از دهان بست
خشونت بار من را سرزنش کرد
که ای ابله !
کلمات تو تیزاند
تو را بهتر که یک گوشه نشینی
تو را بهتر خموشی و صبوری
اگر این قوم دردآلود خندید
تو را بهتر نبینی و ندانی…
تو ای ابله !
تو ای ابله !
تو ای تنهای تنها…
از این تک بستر تاریک برخیز
از این عصیان کافورین جدا شو
***
مرد ناصح همچنان غرّید و غرّید
…
آن چنان محکم مرا گفت ،
که هر آن می سرودم یک سرودی در جوابش …
…
من ولی آن جا نبودم
در گریزی از وجودم
شوق مردم را شنیدم
هلهله در کوچه ای دور
و من این جا به سقفم
خیره با دل می شنیدیم
که ای ابله ! کلمات تو تیزاند…
بامداد ۲۶/۱۲/۸۷