|
گوش کن ، وزش ظلمت را می شنوی؟
|
سپیده می زند –
طبق کلیشه ها ،
وقت رفتن است...
آسمان را اگر نگاه نکنی
لذت این داستان به قدمت تمدّن نوشته ،
جور نمی شود ؛
رنگ پوست مرا
که در هیچ کتیبه ی آینده ای ثبت نمی شود
فراموش کن
و بگذار این دم آخر
هر حرف هزار بار گفته ای را که نشنیده ای ،
برای تو تکرار کنم
- شاید آغوش نوشته های تلخم را
ثانیه ای ول کردی...-
می خواهم از خواب هایی که نرفتم حرف بزنم
می خواهم بدانی ، عقاید عقده ساز من
هرگز با تو ناهماهنگ نبود
و کلمات کودکانه ام
طیّ قرون ،
تاجروار
قلنبه سلنبه شده اند...
آن زمان که ،
فریاد می کشیدم از اعماق یک تنهایی صامت
و کسی برای شنیدن نبود ،
غرق می شدم در خشکسالی مکرر تاریخ
و کسی برای نجات نبود
درد های من در برق ناخن ، رژلب
جلوه گری می کرد
و کسی برای پاک کردن نبود
،
در هر دانه ی برفی
سال های پیش
می دیدم امروز را...
و مثل پیشگویی که با گوی بلورین ارضا می شود ،
می دانستم
پشیمانی ،
خوراک روز های امروز است .
و حالم
هر روز نرسیده به امروز،
بد تر می شد
و کسی نبود...
و هیچ کسی برای بودن نبود...
و تقلید به تمام اشیاء هستی نفوذ کرد
و لبخند تو
که تنها چیز غیر جعلی بود
به سرعت یک پلک برهم زدن زودگذر
کپی شد.
و تو در تمام آدم ها ظهور کردی
و لبخندت تکثیر شد
به قیمت از سر تمسخر و از سر تزویر زدن
...
و تویی
به ماهیت تو
وجود نداشت ،
برای دلداری دادن زمانی که از دست می رفت
...
من بودم
و سرطان ،
به هر ثانیه تجاوز می کرد
و هر ثانیه
باردار دردی می شد
که دیروز با لبخندت قتل عام کرده بودی
هر لحظه ای از بازی بی مزه زهد
در کنار یادگاری های قبلی ،
می شد خاطره های جاویدان
از همان هایی که الآن
سپیده را سر ِ سر زدن
معطل کرده
و من
منتظر یک لحظه ی احمقانه ایستاده ام
که تمام بند های اجزای داخلی ام
جر بخورد
و غیرت هرگز نداشته ام به جوش بیاید
چرا که این حرف های مجهول،
طولانی تر از یک پلک برهم زدن سابق می نماید
و ساعت ها را هربار که کشیدند جلو
من گیج تر شدم برای محاسبه ی وقت
- و من زمانی را که سرگرم کردن صبح
طول می کشد ،
بلد نیستم -
...
با تمام اندوخته ی این سال هام
به مانعی بر می خورم
و حتـّا تو
یادت نمی آید
که وقت تلنگر فروختن است
و هنوز
اقتصاد ارواح نامیرا را هیچ نمی دانی
نمی فهمی ،
نمی دانم...
اگر این طور نبود
به جای خوابیدن کنار مردن من
بلند می شدی ، می نشستی و می گفتی :
- که چی مثلا ً ؟
تو آبستن فردا ها نخواهی شد...
و دال آخرت را
آنقدر می کوبی
که من از صداش برخیزم
و در گیجی پر از صداقتم
قبل از بیداری ،
اعتراف کنم ، که راست می گویی...
آن وقت شاید حسابی دور بردارم
پر دل و جرأت باشم
و هنگام ادای حروف مصوت
فریاد بزنم :
چه اهمیتی دارد هر ثانیه مردن من آدم ها ؟
من تخیل دیروز
و تمسخر فرداهام...
تنها خادم بیچاره ی من
همین روز های وفادار بود که کشتید
و ماندنی ترین دارایی هام
همین صومعه سرایی است
که از ثانیه های مصنوعی ساخته ام
...
فعل امر جملات مرا حذف کنید ،
من تمام خواهم شد.
18/8/1388
اولین شعری که پاره کردم
برای گذشتن از سکوتی بود که قدر نمی دانستم
و آشفته تر از لحظات مرگ
اولین شعری که پاره کردم
مربوط می شود به دوره ی امروز
زیر باران های دریغ شده
و "ای کاش" های طولانی
که
همین جا
روی بستر مرگ دیروزی خودم ، نشسته
و به پرکاری یک ثانیه ی بی حرکت بودم
و تماماً
قطبین تنم
با قدرت خنثی می شدند.
اولین شعری که پاره کردم
از عشق به کلیت ها سرشار بودم
و اجزا مرا منزجر می کردند
و تناقض
تمام آن شعر بیچاره
و آن خلقت ناخواسته بود...
از این رو
من اولین شعری که پاره کردم
دست کش های مادرم را هم ناگزیر دزدیدم
مبادا دست هایم خونی بشوند
و مدرک جرمی داشته باشم برای مفتشی به نام : زمین
از این رو
وقت را بی وقت می کردم از کار بی کار نشوم
و دروغ می گفتم ؛
پشت سر هم
مبادا داستان حقیقی میلاد نامشروع آن شعر
لو برود.
اولین شعری که پاره کردم
یادم هست
با وضوحی که از سرعت لال مانی مردم شهرم کم تر است
و اولین شعری که پاره کردم
مردم شهرم برایم شدند ملاک
و خودم شدم
بدکاره ی بی بند و باری که شعرهای این مردم را چروک می اندازد
- هیچ نگذاشتم از پاره شدن ،
بویی ببرند . -
،
با حس گنگی
قبل و بعد از
اولین شعر نامشروعی که پاره کردم
می دانستم
اگر این آفت ارواح زندانی موجود شود
بالکل
چیزی از این بدکاره باقی نخواهند گذاشت
تک تک تار های مویش را
به تار و پود قالی های زمین گیر پیوند خواهند زد
و چشمانش را
که وسیله ی تملق بود و هی می گفت :
روی چشمم
چشم مایــی و از این حرف ها
از دروازه های شهر های بی در و پیکر
که در آن ها شعری سروده نمی شود ،
آویزان خواهند کرد
تا این شهر زیبا
سراسر واقعیت بشود.
- چرا که وقتی چشمی باشد
که محتاج خواندن است
و اشعار بالقوه ی این شهر را
احساسی برای درک ندارد ،
همه چیز واقعی خواهد شد
همه چیز واقعی ِ واقعی خواهد شد... -
اولین شعری که پاره کردم
تاریخی ، معین و نا معین ، ندارد
آن را اگر در روز های تقویم مردمم علامت می زدم
با هیچ شوینده ای پاک نمی شد
و شعر شهید امروز
که می توانست شعر حرام زاده ی فردا باشد
هر شب خِر وجدان مرا می چسبید
و حرف های فراموش شده بر لب می راند
- سر اولین پاره کردن اشعارم
با حقارت
تاریخ را دور زدم...
آن روز
یا آن روز ها
من به مرگ این طوری عادت نداشتم
و همسایه ای وجود داشت
که شیون های شخصی ات را
گوشی برای قرض و نذری داشته باشد
از آن روز به بعد
و شاید تکرار جنایت های روزمره
من به مرگ عادت کردم
و همسایه ام به جایی که روی پله ی ما نبود
انتقال مکان داد
و همسایه جا به جا شد.
این شد که اولین شعری که پاره کردم
آدم می خندید
و من تنها بودم
و لیلی بی کار ، نخ پرنسس های نوستالژیک کودکی من را می ریست
و معشوق ،
یک حرف زیادی محسوب می شد.
حس خوبی هم داشت
مانند شهری (باغی ، مکانی) از جنایت باشی
که "باغبانت" - درود خداوند بر او -
دروازه اش است
...
بله حس شگفت انگیزی داشت
از این لحاظ
که تا آن روز
فقط در تجربه ، فشرده اش نکرده بودم.
و من همین حس را
سندی خصوصی قرار دادم
برای اثبات قتل شعر
و مبدائی برای سلسله اشعار آزاده ی دزدیده شده
که نمی دانند
از بیخ
همه حرام زاده اند ، قدیسان...
اولین شعری که پاره کردم
اهمیتی
آن چنان ندارد
اما آخرین شعری که پاره کردم
در آخرین ارتباط اجتماعی من ضربت خورد
و داغ آن هنوز تازه است
این شد که
من دست به دامان اولین شعر جرواجر شدم
و مظلوم نمایی کردم
برای مناقصه ی صواب نقدی
:
" همه چیز اجبار بود "
سحر چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۸
(بی وقت)
پی نوشت : مثل هدیه برای تولد...