|
گوش کن ، وزش ظلمت را می شنوی؟
|
بجز روز هایی
که کنار استخر خانه تان
شنا می کردم ،
هیچ چیز یادم نیست.
بجز آب استخر خانه تان
که پر از ماهی های انتزاعی بود
بجز روح مادرت که برایمان مالیخولیا و کیک می آورد
و گل های باغتان را
کلیشه ای جلوه نمی داد ،
هیچ چیز یادم نیست
من فقط
طرز شنا کردن تو را
نزدیک دیواره های استخر
یادم هست
و هیچ چیز یادم نیست
بجز پستی بلندی های جغرافیایی شخصی تو
و بجز نگاه کردنت که زیر آب
وقتی کور بودی
پابرجا بود.
بجز این که کنار استخر خانه تان
در توهمات نمناکم شنا می کردم
و شنا را از تمام دزدان مفت خور
که مهمانتان بودند ،
می آموختم
هیچ چیز یادم نیست.
هیچ چیز یادم نیست.
جز خانه تان که درش همیشه به روی ما باز نبود
و هوا را با بیل ،
باغبانتان ،
تنظیم می کرد.
خانه ی شما
و استخر خانه ی شما
همیشه تهی از حسرت
و پر از داستان های تعریف نشده
و کوچکتر از صفر ، بود
که تا یادم هست
مسیر تمام گریز های من
به آن جا ختم می شد
و من در آخر همین تعقیب و گریز ها
فاصله ها را اندازه گیری کرده بودم
حساب کرده بودم ، مشتاقانه
فاصله ی بین اندامم تا
استخر خانه تان را
و شنا می کردم
و تنم از هیجان ِ گریختن
و نترسیدن
خیس بود
و نفسم اندازه ی نفس تو ، توی گلویم بند می شد.
تو که پشت دیوار های خیلی خیلی بلندتان
شنا می کردی
من آینه ای بودم ،
که اختیارش دست شخص خودش بود
و سنگی بودم که در تیز ترین نقطه ی کوه ،
غلتیدن را دوست داشت ولی می ترسید.
من هیچ چیز بجز
شنا کردن در معبد سر کوچه تان یادم نیست
من هیچ چیز بجز افلیج بودن خودم یادم نیست
من هیچ چیز بجز تویی که در استخر آبی خانه تان
طی می کردی
یادم نیست.
و من صدای تو را یادم هست.
من حرکات تو را از حفظم...
من بی آنکه هوشی ،
کلامی ،
مغزی داشته باشم
بنیاد تو را
از دست و پا زدن های مدامت
که تکرار نبود
بیرون کشیده ام
و این تو هستی که مرا با کلمات چپ انداخته ای
هیچ نمی دانستی
یک نفر بیرون هست
یک نفر بر خلاف آی آدم های نیما
سر کوچه ی شما ،
دست و پاهای از پیش تعیین شده دارد می زند
یک نفر شنا کردن را دوست دارد
یک نفر به اساس پوچ این کلمه ها ،
جانش را لحیم کرده است
یک نفر به استخر خانه ی شما دل بسته
یک نفر جای تو را می خواهد
و یک نفر تو را می خواهد
یک نفر شنای موزون تو را می خواهد
یک نفر می خواهد ،
پر از آفتاب مایع استخر خانه ی تان باشد
یک نفر دیوانه است.
یک نفر این بیرون است هنوز
و هیچ چیز یادش نیست
هیچ چیز به غیر از
شهوت شنا کردن در استخر تمام نشدنی تان
یادش نیست.
هیچ چیز
جز میل به مستتر شدن با برهنگی آبی ات
یادش نیست.
هیچ چیز بجز چتر های سایه گیر خانه ات
یادش نیست.
و هیچ چیز
به جز
نبودنش
و تو بودنش
یادش نیست.
88/7/14
فکر می کنم همین روز ها
ارتفاع تیر های چراغ برق را بالا ببرند
و قلم های کهنه را ازمان بگیرند
بگویند : " آن ها که بالای درختان ،
ما آویخته ایم ،
از این پس ماه اند "
و
" قلم همیشه یک توهم کفرآمیز بوده است"
بله
فکر می کنم همین روز ها
پسر
دوباره گران خواهد شد
و هر تفی که می کنیم
پول پس اندازی می شود برای خریدن تف های طلایی
همین روز ها
اگر نزدیکتر از قطر خط قرمز های دایره ای ،
بهم عشق بورزیم
چروک خواهیم خورد
و احساس تهوع خواهیم کرد .
همین روز هاست...
همین روز هایی که بی میل ،
به صف ،
خواهند رسید .
مثل سربازان در مرز های شمال
که نمی خواهند به پاهای بلورین فراری
شلیک کنند.
و صورت های زاویه دارشان
ناگهان
به عضله های گرفته نارو بزند.
...
همین روزهاست
که من برای سربازی اعزام می شوم.
و من به خدمت کدام وظیفه فرار خواهم کرد ، کدام نظام مرا خواهد کشت ؟
نمی دانم .
این مهم نیست .
امّا ،
من دست هایم
به شهوت فلزی شات گان ها گره خواهد خورد
و با تصور اندام خانواده ی دشمن ها
کینه خواهم ورزید...
همین روز ها
می دانم
سگ ها از شهر ما خواهند گریخت
و نبرد های وفادار به کوشش های بیهوده ی همسایه مان با همسرش
و یا همسر های شریکش ،
رییسش ،
رییس جمهورش
و یا پیشوایش ،
عوض خواهند شد.
و مدیریت ساختمان تغییر خواهد کرد.
به دنبال سربازی خواهد رفت
...
و این وقایع را ،
کسی دیگر به تماشا خواهد ایستاد
...
همین روز ها که می آید
من غصه دار تر می شوم
من در کشمکشی میان دست های عامیانه ام
و ذهن جوگیرم
گیر خواهم کرد.
و یادم به نبرد های شخصی خودم نمی افتد
که همسایه هرگز نگذاشت نگاهشان کنم
همین روز هاست که من
گرگینه بودن و ماهپرستی را به یاد خواهم آورد
و دلم برای مداد های غیر روزنامه ای کلاس اول
تنگ خواهد شد.
همین روز هاست که دلم برای همان روزها خواهد سوخت
و نگاهم پر از سرباز مرزی
و دست هایم پر از سر و همسر دشمنانمان
خواهد بود.
همین روز ها...
من برای من ماندنم خواهم مرد .
بامداد 27/6/1388