|
گوش کن ، وزش ظلمت را می شنوی؟
|
ما
ما چه ساده در پلک های هم روییدیم
و چه سخت سرمه هایی شدیم
برای تحریک آن دیگری ها به وصال
...
ما چه خوب بودیم
و چه هیجانی که به بازار برای خرج زندگی نفروختیم
...
ما چه ساده
یک پارچه "نبودن" شده ایم
انگار که اصلا
هیچ وقت ، من یا تویی نبوده ایم
...
و
حالا ما هر دو
جرز های این دیواریم
ما هر دو زنگ کلید های زندان بانیم
ما هر دو در ادعای استقلال از همه ی رنگ ها ،
شبدر های نشخوار شده ی گاو مشهدی حیرانیم
که نمی داند با این همه خس میانمان چه باید بکند ؟
ما هر دو به تنهایی ،
مردم هستیم .
ما هر دو با یک دست زپرتی ، یعنی تغییر
ما هر دو به کوبندگی یک خاطره در کوچه های شهری آرام ،
عشق را در عدم راهرو ها دانستیم
و صحبت را معنی کردیم ،
لبخند ها را شستیم
...
از نو
ما در بیابان-خیابان ها ساکن شده ایم
"ما آدم هستیم"
"حقیقت داریم "
پی نوشت : روز قدس...
روز دیدن تمام آن هایی که باید دید
بامداد 22/6/88
آن ها که رفتند ، مردند
و آن ها که ماندند
اسیر شدند
من در حالتی ام
که شاید " نرفتن " مناسب توصیف باشد
و شاید " نماندن "
مصداق داشته باشد
اگر بگویم
بقیه به ناخن های تف کرده در میدان کاجم هم نیستند
رویش حسابی نمی توان باز کرد.
اما ، برای من احساسی هست
که این جمله را در سرم تکرار می کند با کلمات نامفهوم
و همهمه وار
:
تو رفته ای و من به انتظار دست هایتم هنوز...
یا چیزی شبیه به این
یا نقشی که از درگیری زیاد
با کلمه نگاه می کنمش
و
نه می فهمم
و نه بروز می دهم
...
مرا به روانشناس های شهرتان نشان دهید ،
یا ببندیدم به تخت های سریال وار
دیوارهای آبی و آسمان سفید آرامم کنند ؛
باز دکتر چیزخوری ، تاسف خواهد خورد
که این بیچاره ،
در ناامنی مطلق سیر می کند
و به هر " جای خالی + ا " یی هم مبتلاست...
دکتر حتی می تواند به من نظر هم نداشته باشد
- که مثلا مهم باشد برایش
بستری ،
در پوشاک سفید بودن من –
یا حتی می تواند تشنه ی پول هم نباشد ،
حشری برای اسـکناس
حتی می تواند برای آزمایش احمقانه ی جدیدی
روی تفکرات من
اشتیاق نداشته باشد
.
اما دکتر ،
گاو هم باشد
ولی سند دکتری داشته باشد
از من خواهد ترسید
...
و مرا حتما چیزی بجز نامم خواهد خواند
تا بی اعتمادی من
سر جایش ،
پابرجا بماند
چرا که هیچ کسی مرا به نام نخوانده است
مادرم می گوید این ، گاهی هم تو گاهی هم از آن اسم های مضحکه
پدر صدایم نمی زند ، کار دارد (یا ندارد ؟)
افرادی حرف نمی زنند
و عده ای بهم می گویند :
نامرد نامرئی
که تا حالا یک چنین اسمی
خود من به شخصه نشنیده ام
اما
با این که
گوش هام مفت ِ مفت فروش می روند
و زبانم
برای خودش ولنگاری شده است
هرگز هوا آنقدر خوب نبوده
که کسی مرا با نام خطاب کند
و آخر اصلا به من چه
آن ها نام نمی دانند چیست ،
یا آن ها سمعک های ترانه هایشان یخ زده است (!)
؟
یا به من چه
مردکی از سر عشق یک نفر خیر سرش ،
از سر هوش یک نفر ،
از سر هوا یک نفر ،
از سر حواس یک نفر را سیری ناپذیر می طلبد
؟
یا به من چه
از وقتی همه ی عازم ها رفته اند
جمعیت کلی اضافه تر شده
؟
به من چه ، مگر من از خرطوم فیل شلیک شده ام ؟
مرا یا مادرم زاییده
یا تفنگی ساخت روسیه تف کرده
من با نیم وجب قدم
چه کار دارم به کار ماندنی ها
که هیچ قصد نماندن ندارند ،
و قصد بی خیال شدن...
من فقط
یک نامرد نامرئی کوچه بازاری هستم
که از وقتی تو گورت را گم و گور کرده ای و آواره شدی
زار زار
برای دست های کثیفت گریه نکرده ام
...
من فقط
ارتباطی با خودم ندارم.
به من چه رفتن یا ماندن
،
به من بگو می میرم یا اسیر می شوم ؟
همین
بامداد 4/6/88