|
گوش کن ، وزش ظلمت را می شنوی؟
|
شهر در ظلمت فرورفته ،,
نگاه از تو نمی گیرم.
صدای باد که می آید ،
- از هجوم آفرینش - به گاه می آیم .
و صدای اذان که می آید
به سیاست طنزآلود نگاه می اندیشم
دم غروب است.
آسمان رنگی دارد
قطراتی می وزد که معلوم نیست شاش خداست
و کثافتی به عمق می رود که معلوم نیست ،
"حادثه ی قرن الآن است"
ساختمان می سازند
و نگاه می کنیم .
آفتاب می کارند
و نگاه می کنیم .
خشونت ،
سرکیسه می شود از برای بوسیدن لب های دروغین یار
و نگاهت را بی هیچ حسی
که یاد بیاورد لحظه ای مرا ،
به درهای بسته ی دیواردار کوفته ای...
باد می آید .
من همراه صبحدم خوابیده ایم و
شب ،
آسوده تر از خیالی که تا حقیقت دور است
این جا در پناه دست های کافران
به "حضور" عشق می ورزد
و باکش نیست
از انکار...
ستاره من نیستم .
ستاره لطافت آسمانی بهشت
یا عبور سرنوشت از تکرار
یا طاقت چشمک های کودکانه ات
یا صادقی ساکتی روح تو نیست .
...
ستاره سوت زدن کارگر افغانی است
و ستاره کوشیدن یک جسم برای باقی بودن...
من ستاره نیستم ،
من فقط آلوده ی تکرارهای دروغین شمام
که هر لحظه ی خود،
به ذلِّت یک جنّ بوداده ، خواهم خندید
و هر ثانیه
در این آب ها که بر پیکرم جاری است ،
می گریم
و
خوشحالم
و روحم در همین جسمم خیالش نیست...
{ این قطره ی باران است.
این اصلا "نبودن" نیست. }
۱۷/ ۳/ ۱۳۸۸
باد آرام می گیرد
برای
خرداد !
امتحانات !
انتخابات !
و
میرحسین موسوی :دی
!
تا نزدیکی تابستان در پناه "همه"...