|
گوش کن ، وزش ظلمت را می شنوی؟
|
زن به کابوس شبم وارد شد
...
او مرا می پایید
آن چنان ساکت بود ،
که گمان می بردم ،
سایه ام شوخ شده...
بله ! غفلت کردم
و حواس را پیش پای گذرم انداختم
و زن خوشحال ماند
آن زمان که نفسم گم شده بود
و آشفته پی جایگزینی بودم...
بله ! فرصت دادم
به زنی، که مرا، همچنان می پایید
من سکوت می فهمیدم ،
و زن این را فهمید...
***
در عبور لحظاتم پی خاموشی ها
اندرون خفه ام پیدا بود ،
و من دست به دامان مقلد بودم
که مرا یاد دهد
خودفروشی مدرن ،
سگ فروشی قدیم
...
من ، بی استعداد ،
مملو از نابودی ،
پی جایی بودم
پی سهمی
پی رازی
پی روحی دیگر...
و خلأ می دادند ،
و نمی دانستم
فهرست شبانگاهی من بی رنگ است
و اگر رنگی هست ،
به سفیدی نگاهم مدیون است حتماً
بله ! گمراه شدم
و زن از پیچ گم ِراه من آرام خزید
من نمی دانستم ،
و زن این را فهمید
و پر از شک و ریا ،
قدمی پیش آمد...
و مرا صد بار دید
و مرا بسیار بار محروم کرد
از همان تنهایی پوچ که گمان می بردم
" بله ! تنها هستم "
من جلو می رفتم
پرشتاب
آشفته
و مسیر بازگشت من از "او"
بس که ناهموار بود ،
نگاهی به عقب نانداختم
و زن خوشحال شد
...
هیچ نمی دانست او
پس چندین گام پیش ،
آینه ای پنهان است .
که من چندی بعد ،
او را می بینم ...
و لو خواهد رفت
زن آینده ی من...
من از او می ترسم
آینه می داند...
۲۴ / ۲ / ۱۳۸۸
شب یک امتحان ترسناک
نمی دانم از کی آغاز گرفته است
امّا
من دچار نسیانی شده ام ...
حالم خیلی خوب است ،
امّا
خاطرات تک تک شما را ، به یاد می آورم
من
شده ام حامل روزگار دور
من
صمیمانه به حافظه می گویم : " دروغ "
و صدایم امشب
چه عجیب گرفته است...
قدر فهمیدن را می فهمم !
من
عبور از قلم سوخته را می شنوم
من
طلسم خواب خرگوش سیاه را بلدم
لیکن
من
به خوابیدن یک پنجره می اندیشم
که نگاه انتظار را
نمی آرد تاب
و شما هیچ کدام
پنجره نبوده اید
که بدانید چه دردی دارد
گذر حادثه را تماشا کردن
و فقط
و فقط
تماشا کردن...
سرد و بی روح
به حاشا کردن ،
رو نیانداخته ای
دوست من...
بامداد ۲۰ اردیبهشت ۸۸
دیروز سر پیچ خیال
"کودکی" را دیدم
که چقدر تنها بود
که چقدر بیزار از
خواب و از رویا بود...
کودکی را دیدم
آشکار، خسته و زار
که پر از کینه ی عمر
در زمان می گرید
کودکی را دیدم
طاقتش طاق شده
پشت زندان ِ توان
پشت تکرار سنین...
"کودکی می میرد"
شده یک لاف عظیم !
هر کجا می نگری
کودکی است و جنین
در وجود هررفیق (!)
در هنوز ِ هر صدا
بانگ بچّگی ِ ناب
می زند موج غریب
مرد خسته ،
روز کار ،
دفتر حساب کتاب ،
خشم یک ثانیه ی بعد نماز...
کودکی سیلی خورد
پشت تزویر کمال
پشت اظهار وجود...
واژگان خرد و نزار
کودکان برده ی عقل
داستان گل سرخ ،
خفت پشت خم درد...
۱۳۸۸/۱/۳۱