|
گوش کن ، وزش ظلمت را می شنوی؟
|
مرا از من به دنبال خودم بفرست
مرا از غم
پُرم ،
سرشار گردانم
و هر روز
همین ساعت
مرا میعاد دل پاکی
مرا میعاد روز خوش
مرا میعاد طراحی برای بستن سد سکوتی ده
که پرواز شبانگاهم
به نور مقصد بگرداند
و اهداف غمین من
همه مشکی شب گردند
مرا گردان
از این زودتر
مرا باهنگ تند
بر صحنه ی کوشیدن و مردن
به رقص خواهشم در باد
بچرخانم
بچرخانم
به قدری تند و تیز و خوش
که ادراک فروخورده
سراسر حس شوخی در سحرگاه سرودم ،
پشت هم رو ونمایان و قدر گردند
مرا شب تاب پاکی کن
که از برگ تمنّایم
جدا باشم
از این آغوش سرد غم
رها باشم
ندا باشم
تماماً من
و عشق آتشین او
مرا با تو یکی سازد
مرا از تو نفس بخشد
مرا از تو نیابندم
ولی تو در سکوت من
بسان شعله ای ، رقصان و آتش دوست
صدای گرم و خاموشت
فراتر از تمام ظلمت نشنیده ی ناجور
تو می خندی تماماً شاد
صدای خنده ی نازت
جهان را می کند مبهوت
و آنگاه ابرها هم
همه دنبال هم شادند
و با یک ضربه ی آگاه
نسیم آهسته می رقصد
طفلانی عزیز و خوش
صمیمانه غرض دارند
که مامان جان ! باران ، باد می آید...
۱۳۸۸/۱/۱۴
این جا بر تخت سنگ...
شناور در کابوس های تازه ی گنگ
واژه ها مرا می ترسانند.
رویا ... !
نیست
خاطره... !
خفت
حیات... !
سوخت
و بیست و پنج
ساعت تابیدن مرد مرده شد
* ابدیت تا ابد پنهان خواهد ماند
چیزی
جز تخیل ساده ی کودکانه ای
مرا راهی هر نفس نخواهد کرد...
عبور ساده ای،
برای رفتن،
میسر نیست
و هر گام
موجی است نخروشیده
در برکه ی ساکت تنهایی من...
بله...
من نیز مرداب شده ام !
بگذرید
2009/feb 21
غریو شادی مردم که برخاست،
کسی آمد مرا و از دهان بست
خشونت بار من را سرزنش کرد
که ای ابله !
کلمات تو تیزاند
تو را بهتر که یک گوشه نشینی
تو را بهتر خموشی و صبوری
اگر این قوم دردآلود خندید
تو را بهتر نبینی و ندانی…
تو ای ابله !
تو ای ابله !
تو ای تنهای تنها…
از این تک بستر تاریک برخیز
از این عصیان کافورین جدا شو
***
مرد ناصح همچنان غرّید و غرّید
…
آن چنان محکم مرا گفت ،
که هر آن می سرودم یک سرودی در جوابش …
…
من ولی آن جا نبودم
در گریزی از وجودم
شوق مردم را شنیدم
هلهله در کوچه ای دور
و من این جا به سقفم
خیره با دل می شنیدیم
که ای ابله ! کلمات تو تیزاند…
بامداد ۲۶/۱۲/۸۷