|
گوش کن ، وزش ظلمت را می شنوی؟
|
خورشید
خاک
و آبی برای نوشیدن گل
...
همه ی سعادت این است
(هوایت را همیشه خود خواهم کرد)
23/9/87
در این چند روز که از خودم راضی نبودم به این فکر افتادم که حتما هستند کسان دیگری هم که با من هم عقیده شده باشند...
نوشته ی خالص جدیدی و حال و حوصله ی تایپ انبوه قدیمی تر ها هم نبود
پس گفتم بعد از چند ماه از رفتنش بار دیگر به یاد مسیرمان تا آسمان نظری به پشت سر و شاید هم خیلی پیش رو تر بکنیم...
شاید فرجی شد
روحت شاد
چه قدر تا آسمان راه است
چه قدر قلبم ترک دارد؟!
من این بار از شما پرسم
که بارها
بردارم
ولی ترسم
نه
می ترسم
که اسرار دل چرکم
به نیلگونٍ هوا افتد
و حاشای غم و دردم
طعمه ی مرغی نفس باره!
همه مردم!!
همه دنیا!
من از این جا بیزارم
که روح دیگر آزارم
عجب زندانی ریشیست!
(در این زندانگه رنگین)
چه طور از ابر شیداوار
عمیق آرامشی پیداست؟!
چه طور یار دل آزرده ،
به این زودی در آن برخاست
نمودم رخ ز خاک اما
لیاقت با تو بود ای دوست
که از آغوش بی پایان،
نگاه ساکتت بر من
نگاه عاشقت بر او
بیافتد،ساعتی آنجا
بماند عمرها با ما
تو آن بالا
من این پستم
هرازگاهی به یاد تو
زیرلب
ولی آگاه
در خفا به خود گویم
"چقدر تا آسمان راه است"
خرداد ۸۷ روزی که فردای آن امتحان جغرافیای نهایی داشتیم :)
رفت
رفت
رفت
رفت
همچو نسیم بی خبر
همچو کلاغ نامه بر
رفت
رفت
رفت
رفت
نامه ای که داشت به دست
خاک قلب تنگ من...
رفت
رفت
رفت
رفت
سوار بر نگاهم
در واژه ی کودکان...
رفت
رفت
رفت
رفت
آسوده از کلامم
آکنده از افسوس ها
رفت
رفت
رفت
رفت
بی پرده فریادی کشید
خسته مرا رها نمود
رفت
رفت
رفت
رفت
بی ذرّه ای چرخش ِ سو
بدون اصرار خیال
رفت
رفت
رفت
رفت
{ بی رحم و خشک ثابت است.
برای او منی مهم نبوده است. }
رفت
رفت
رفت
رفت
همچون تندر می دود
فقط کمی آهسته تر...
می خواهم فریادت زنم
بازگرد
بازگرد
بازگرد
بازگرد
25/8/87 سر همان زنگ ادبیات