|
گوش کن ، وزش ظلمت را می شنوی؟
|
سرم بالا بود
همه گفتند مغرورم
ولی هیچکسی نگفت :
شاید خیره به پرواز یا کریمی باشم
...
قلبم درد می کرد
جایش عجیب تنگ بود
مدام پر و خالی می گشت
و نا آرام نا آرام بود...
همه گفتند (( چه شد ؟ صدها وای ! ))
همین را گفتند
دیروز
پریروز
قبل تر
قلمم دردی داشت
هیچ کدام از مردم
خم به ابرو هم نیاورد
و نپرسید حتی :
یک " چه شد ؟ "
و نگفت صدها وای
و نه حتی هم همین...
جا برای مرگ و دفن و رفتن قلبم نیست
چون نمی خواهم هنوز
قلمم دردی دارد
که هنوز درمان نیست
و قلم سردش است
...
و هنوز گرم نشده
یاکریم هم نمی خواهد تو را
22/7/1387
مشتی از خاک تنم به من بده
ببین آشفته ای خواهم ساخت
که تا من آنچنان فرقی نیست
...
مگر چیزی به جز این هم هست ؟!
من فقط مشتی ز خاک ،
از زمینی ها به جانم بسته است
ورنه این تنفسم،
به جاری یک رود
در کوچه مان می چرخد.
که پر از اغراق است
من از هر قطره ی آبی که به دریا می رفت
یک نفس خواهم ساخت
و به خاک خواهم داد .
پس فقط مشتی ز خاک ،
از زمینی ها به جانم بسته است
ورنه این چشمک زدن در پی هم
نگاه کردن به طریق روزنه
پس مانده ی روشنی ِ آسوده خیال
...
یک استثنای انوار طلایی می بود!
و همگی دانستیم
نور ها نگرانند...
به چیزی نگران
و خورشید ِ فداکار ِ بزرگ...
من بهش طرح رفاقتی عزیز خواهم داد !
وی مرا "سوزان" ،
از اقوام ،
خواهد خوانید
و به یک شادکامی،
من نگاهی می خرم .
بر سر خاک تنم می ریزم
پس فقط مشتی ز خاک ،
از زمینی ها به جانم بسته است
ورنه این احساس من
دست و دلبازی یکرنگ خدا می باشد
من به نیمه های شب
از ته دل
فریاد کشم در پی اش وُ
به جرم بندگی می گویم :
مرا با کاسه ای احساس زیاد،
به تنبیه بکش !
من آن احساس کوبنده
که خون کند جگرهایم
قطره قطره بر سر خاکم
به آرامی می چکانمش اینبار...
پس فقط مشتی ز خاک،
از زمینی ها به جانم بسته است
ورنه افکار زیادم تک به تک
از آفاق خروش کودکی می آیند...
از پاکی عبور زیر سایبان عمر...
چه بشان می گذرد،
خود دانید
من که احمقانه مبهوت شدم !
من به کودک آب نبات خواهم داد
اولی را با محبت دل پاک
بعدی،
قدرت طعم زبانش را نمایش بدهد
که سومی...
از سر سودا
گم خواهد شد...
_ تو خوش بختی ! آب نبات زردی داری ،
و من افکار حزین می خواهم...
_ برو تا پیکر یک زمینی این جاها نیست !
می آیم به سوی خاک خود با سبدی
که طفل پنهانی به دستم داده...
من ای بار خاک را در سبدم غلتانم
غلتانم
غلتانم...
تا سرانجام شود انسانی
که فقط مشتی ز خاک ،
از زمینی ها به جانش بسته است
این خاک بهادار که شد ، خبر دهید
چه سرانجام نکویی
خاطرم خواهد داشت
قیمتش حتی اگر رویای پروازم بود ،
همگی مهمان من دین* خرید...
***
مدیون زمینم
فقط با مشتی خاک
دین* : دِ ین
بامداد 3/6/1387
دیروز خطایی کردم
آینه جای همیشگی نبود
راز های دل خاموش من و
سادگی پیرمرد
بی جا ماند
***
من آینه دوستت دارم
من هرازگاهی نگاهم
در تو رویا بیند
با خیال خوش ، خودم
به آغوش تو پرتاب شوم
نه حسودی
نه پر از کین
تو فقط آینه ای !
توهمان دوست
همان کهنه رفیقی که تمام،
در همه روز و شبم پی شما می گردم
...
ناخوداگاه
خود-آگاه
از آن بی خبرم...
تو
به آمال سیاهم سفره ای گشوده ای
درد دلی
اشکی...
عشوه ای
لبخندی
هر کجا هست
مرا کاری نیست
جا امن است
امان است
جایشان آینه است
...
آینه زنده به دیوار اتاق می ماند
به خطایم
از نظر
قهر کندم
می ماند
14/6/1387
من از آهنگ گریه های خود
چه روزها
چه لحظه ها
بر سبد خاموشی پنهانی ام
زیر نگاه خالی اش
مدفون ،سکون
چون گنج در مشت پلنگ
پنهان نموده ام عزیز،
تو هم فقط مرا ببین
به دوست فریادی بکش
بیگانه را به راه نما
تا همگی
بیرونیان
این طور برانداز نکنند
آغوش بر باد رفته را
...
اگر که اندیشه شان
جهل و سبکبالی که نه
سبکسری من شود ،
مهم نیست
اندیشه است.
اگر که دیدار نخست
زیبا ولی پردرد شود
مهم نیست
بد ظاهرم.
اگر ندایشان به من
هی و هوی و تو ای شود
مهم نیست
بیچاره اند
...
فقط شما
یکتا نفر،
از این زمان
تا به ابد
مرا اینجور نگاه نکن
با نگهت گناه نکن
زیرا که یک نگاه تو
تنها فقط نگاه نیست
آتش زند حتی اگر
ریزنگاهی ساده است
اندیشه ی یک عامّی
اندیشه ای برای اوست.
دیدار اوّل غریب
یک دیدار
از آن اوست
حتی همین تخلصم
نامم
لقب
آوازه ام
تنها غلاف خارج است
تنها نگهداریست نحیف...
آن ها اگر خواندند مرا
مقصودشان سوزان که نیست
تو اما
خودت تویی
خدای اول آخرم
تو را کنار من کشید
تا که نبینمی دگر !
حقیقت آشکار به غم
حقیقتی دروغ نما
در پوشش سردی ِ بهت...
همان ته مانده ی سبد
چون گنج در مشت پلنگ...
4/3/1387
رویای دگرسوز مرا
از من بگیرید به بها
و نفسم را رها کنید دمی
آشیانه ی خاموش مرا
از من بگیرید به بها
و سکوتم را رها کنید دمی
نبض بی میل مرا
از من بگیرید به بها
و نگاهم را رها کنید دمی
تابوت خاکی مرا
از من بگیرید به بها
و آتش را رها کنید دمی
خلوت دلگیر مرا
از من بگیرید به بها
و سوزان را رها کنید دمی
***
سودای منصفانه ایست !
نه ؟!
تابستان مرده ی 87