|
گوش کن ، وزش ظلمت را می شنوی؟
|
دعای خاموشی
خدایا!
مرا آرام نکن
تکلم را بگیر از من...
نمی خواهم سوار کلمات،
جاری بر اینان بشوم
دوست ندارم بیامیزد لحظه ای
راه من با راهشان
...
خدایا!
مرا آرام نکن
شنودن را بگیر از من...
که نغمه ی شکستن روحم
ابدا کار این ها نیست!
نگذار
قلبی که خود دارد ترک
با تبر حیوانی
پاره شود...
...
خدایا!
مرا آرام نکن
تحمل ر بگیر از من...
بگذار از دیار زارشان
بروم این بار من...
وهرچه پل پشت سر است
در هم شکنم باری دگر
...
خدایا!
مرا آرام نکن
بازگشت را بگیر از من...
بر تنفرم جانی ده، رنگی ده
که آن را مبادا از خاطر ببرم...
این جایی که من هستم
می شکنند!
این هنر وهوایش
پُر ِ آلودگی است
دیوانگان حاکم و دانا
در گذر است
به آهستگی...
به خاموشی...
از سر پل سراط...
...
خدایا!
مرا آرام نکن
مرا پنهانی بیاموز...
تا چشم خون آلود مجنون ضرر
دست پدری دراز نکند طرفم...
مرا شکل افسوس نما
تا زبانم پیریش سر نرسد...
...
خدایا!
مرا آرام نکن
همچو دیواری کن
که توقعم ماندن و بودن باشد...
و هیچ حقم
هیچ
همچو دیوار
روی زمین
بپرورم
تا گاه گداری که زحل می بینم
دلم هوایی نشود...
وراهی تکرار نباشم گاهی...
خود تکرارم کن
وخود خاموشی...
...
خدایا!
مرا آرام نکن
خاموش کن...
------------------------------------
.
.
.
"در این لحظه من گریستم نقطه"
به امید آنکه بروم تا خاموش شوم
نحسی تیری در کابوس 87 شلیک شد!
من چه از خود دور و
من چه با خود درگیر
لبالب غصّه
دل از آهن پاره
پا از زنجیر و دهان ،
همچنان درگیر است...
من از این جا بیزار
من از آخر در ترس
و نمی دانم کی؟
حاضرم ، آماده
ونمی دانم کی؟
و نمی دانم ز کجا؟
خواهد آمد
کودکی سپید،
روشن و تمیز،
به سراغم و سراسر شادیست...
من به او خواهم گفت
رُو به آغوش فلک
و به انتظار نشین
که تو را با سختی
که تو را پیچیده
لا به لای خم دیوار اصیل
می خواهم
( و این نامردیست!
می دانم...)
کودکم زیبا بود
من از آن اگاهم
شاید غرور داشته است
...
افسوس که من
سرشار از تنفرم
سراسر احساس
و ساترم با جامه ی یأس
در اوج گناه،
تنفرم غریب
احساسم سنگدلی
وجامه ام
نخ نما باید باشد....
وگناهم همچون
جدول برنامه ی دوست خرفت
دسته بندیست عجیب...
من سرگردانم
همچنان همچون پیش
روزگاریست که ساکن و حقیر
عرق ریزان در پی ردپای دوست
می روم بی معطلی...
و هرازچند گاهی
تکیه بر دیوار گلی
رو به نزول خواهم زد
و زمین خواهم خورد
به خاک خواهم افتاد
به خاک خواهم افتاد!
...
به دعا بنشینم
به دعا بنشینید؛
شاید برخیزم
شاید
برخیزم...
اسفند ۸۶
موهایم دوباره می ریزند
قدم های ورودش گویا
لرزه به اندام ریشه افکنده...
رقیبی دیگر برای توست؟!
من نمی خواهم چنین
کینه ی تو یکبار به آتشم کشید
و
آدمک می مانند
همه بیرونی ها...
من یکیشان را فقط
اندکی دوست تر می دارم!
شاید هم خواهم داشت
و یا داشته ام
...
با همه می دانم
حق عشق با من نیست
عشق بی گانه ی تو
تکی می ماند...
سلطه ی مخفی تو
به اعماق نبوغم بسته
و به گوشتم تکیه خواهد زد...
مرد رویاهای آشفته ی من
زن احساسات سوزاننده ام
...
از دنیایی دگر می آیی
می خواهم از آنجا باشی!
سفیدپوش
غمگین رو
و پر از حادثه ای
خانه ات در سر من جای گرفت
و با هم در روح می خوابیم
تو فقط موجود نیستی همین!
ولی به وسعت توهمم برپایی...
هستنت را با همه ذهنیتم
می بینم
و شنیدم بارها
ندای بیگانه ی تو
من دوستت نمی دارم دگر
احساسی مرا به تو بخشیده
که چه بی رحمانه
من بدان عشق مدام می گویم
شما هرگز مهلتم مده،
از این حس به کسی وام دهم
سرچشمه ی این در وهم است
عاقبتش بیهوده...
-بیهودگی بیشتر از عالم من ارزش داشت-
...
تو فقط
همچو قدیم
در ِ رابطه بر من نببند
من هنوز انسانم
این دستم
این پایم...
دیوانه شدن جالب نیست
انسانیت راپی گیر
ببین
من به چه خفت در آن می گریم
و چه لذت دارد
دیدنم در گنه بی رنگی...
بگذاراز این آدم ها
خرده رنگی من بگیرم به وجود...
به تکرار به تو می گویم
( هرچند التماس گفت نشد!)
: مرا درک کن ای معشوق بی پایان من
ای جدا از اِنس
از آغازمن...
بامداد 23 مرداد 87
رازهای من پر از رمز ورود
آتشم می زن و از من نبپرس
که به هیچ راه نمی خواهم کسی
بداند که چگونه بی کسم...
دامن من همه سرشار نیاز
قامتم پر از احساس طراوت می بود
...
آتشی بر دهنم افتادست،
که مرا یکسره خاکستر کرد
روزهایی که من از عالم هستی زیستم،
پر از سوختگی گذشته است
سوخته دلم،
سوخته جان...
این میان فقط بگو
کی رهایی شخص خودم می آید؟!
پوششی از پر پرواز به تن می خواهم
ولی افسوس که این جامه ی من
چیزی مگر آوار،نبود...
و من عریانی خویش، با نفس کبوتران پر دادم...
رویا شد
(رویا بود)
من آواز خواهم خوانید
من به تکرار خواهم گفت :
" آفتاب ، از سر اسرار زمین بی تاب است."
و زمین، خشک به او دست می داد...
من برای همه تان شدم زمین،
همگی آن بالا آفتابید...
تن من یکرنگ نیست
رنگ تسبیح همان آقاهست...
زیر پوستم شاید
گریه ی طفل جدیدی باشد
شاید دزدی می خندد
و گمانم پدرم مرد آن زیر...
من پر از ایرادم
نفسم با نگهم پیوسته...
اما باز هم خوب است
من، من می ماند
و به لبخند خدا خرسندیم...
مرداد 87
تو را دیدم
تو را دیدم که می آیی
تو را پیش از بهار قبل،
از خزان که می کاهی
تو را آشفته هم دیدم
چرا، از چه،
نمی دانم.
فقط عاقل اگر بودم،
عشق در نزد من می ماند
روح را ملموس می کردم
و آخر این به من وحی که
آشفتگی این ها نیست...
این بادیست که از صحراست
و با وی هم هم آغوش است.
احساس آن باد است
که هرجا هست
که در هر حال
در آغوش بیابان است
همه هرجا
همه هرحال
برای او بیابانند.
باد چه طوفان است
چه گردباد و
نسیمی خوش ز کوهستان
این آشفتگی آن دارا ست،
که اکنون در تو می بینم.
مرا وادار که از این پس
خودم را خوب بر آن دارم
که صحرا مانم و هرگز
دریایی نباشم در
توهّمی بی جا
در خیال یک ذرّه...
که وقیحانه خویشتن را
اقیانوس می خواند
ولی هم من می دانم
و هم تو و هم شاید
خود مفلوک آن قطره
که قطرست حال آنکه
انتخاب ِ بیابان ِحقیقی،
بود!
"در آنسوی نفس هایم،
به مرگ فکر می کنم!
به گم شدن در خروش سایه ها
و به مفعول نبودن
و ندانستن...
به "اطمینان" نگاه می کنم
و سبکی که که برای مهارمان پیش گرفته است.
و آغوشی که عاقبت
(نه حالا)
مجازی بودنش را خواهیم فهمید"
نوشته هایم را...
احساس این که بعدها افرادی را خواهند ترساند،خنده ی خوفناک مسخره ای را برایم به وجود می آورد.و فهمیدن این که افرادی که امروز احاطه ام کرده اند از اصلیت آن بویی نخواهند برد،فقط احساس تمایل به آه کشیدن در وجودم پرورش می دهد.
پوچی آدم ها...
هرلحظه بیشتر قوانین فیزیکی را مختل می کند. چرا که چیزی که ماده نیست نباید بتواند این طور فشار بیاورد و پس از تراکم حکم هم صادر کند! البته نباید ناگفته بماند که پوچی آدم ها همان علاقه ی شدید قلبیشان به یک چیز بی ارزش و به دنبالش وابسته شدن است. پس می توان این را هم از این بین نتیجه گرفت که وابستگی یعنی یک قدم به پوچی نزدیک تر شدن...؟!
و وابستگی...
چیزیست که کسی دوستش ندارد ولی همه هم به نوعی به آن مبطلا اند. دقیقا مثل تنفر،شیطان و یا حتی برای یک فرد شکست خورده، "خودش"... بگذریم.
داشتم پرده های تنفسم را اندکی تکان می دادم تا شاید بشود پشت این لایه ی مرطوب (نمی دانم چرا مرطوب؟!) را یک نظر ببینم... چیزی به جزحروف درشت کلمه ی "مرگ" نظرم را آن پشت جلب نمی کند.
که به نظرم جالب می آید که این روزها کمی اعتماد به نفس پیدا کند. یعنی بتواند بفهمد یک ایثارگر و از دیدی دیگر یک دوست خوب (و صد البتّه رک) برای مواردی مثل پوچی، وابستگی، شکست و ... بوده است! شاید بهتر این است که آخر تقریبا همه ی آن ها، را با روند معمولی، "خفقان" در نظر بگیریم ...
کلمه ی مرگ به عبارتی تیز است! تلفظش یک بخشی است (اگر توی بعضی زبان ها این طور نیست شما می توانید افراد متکلّم به وسیله ی آن زبان را یک پله (دست کم) از خود خرسند تر ببینید!)
این یک بخشی بودنش با یک بخشی بودن کلمه ای مثل "آب" خیلی متفاوت است.همین طور با تب، درد، عشق، نم، نم، صبر، ترس و ...! شاید به خاطر این که تنها کلمه ی یک بخشی است که مرگ را توی خودش می گنجاند ...!
همین و دوگانگی راستی...
مرگ بزرگترین مبطلا به اوست. چرا که وقتی همگی حالت صورتمان بعد از شنیدن نامش عوض می شود، وقتی ترسِ هرچند انکار شده را از آن ته دلمان داریم؛ دوستان مرگ به راحتی کاری می کنند که آرزویش را یکدفعه همان جا، توی دلمان، ببینیم! مثل الآن...
و آرزو کم قدرتی ندارد.مثلا وادار کردن تو به پرواز کوتاهی فراز نفس هایت، آن هم به امید این که شاید زیر لایه های محکمی را که ساخته است،ببینی، ابدا کار ساده ای نیست!
تاریخ معلوم نیست!
هییییش! من مدت خیلی زیادی آپ نکردم! واقعا از خودم شرمنده ام ولی تقصیر این شرکت داتکه واقعا!!! الان خودم می دونم (باید بدونم!) که خیلی از بازدیدکننده هام رو از دست دادم ولی متاسفانه اشکالی نداره!! چون این بلاگ رو برای خودم و معدود آدم هایی که می فهمند راه انداختم! این به معنی اون نیست که نظر دوست ندارم اتفاقا خیلی برعکس!! ولی اینو گفتم که اونهایی که مرتب یادآوری می کنن من بلاگ نویس خوب و فعالی نیستم بدونن که درکشون می کنم و بی خیال!!!![]()
وجدان من
از همه تان بیزارم
دست ز قلب من کشید
نفس نفس که می زنم
دور ز ذهن من شوید
عاقبت رهایی ام
چیزی به جز زندان نبود
غذا روبروی من،
از بهرآن دندان نبود
شما همه بچه شدید
لباس بلندتان ز چیست؟!
حیران و سرگشته شدید
نمایش هایتان ز چیست؟!
تکرار و تکرار و حزین!
این جمله ی زندگی است.
سکّو که از آن می پری
آغاز بازندگی است.
از همه تان بیزارم
خسته شدم ز آینه
مفهوم من که باطل است
حال پزشک یا کاهنه
فرقی به من نمی کند
آخرتم هم عجب است
من هرچه می شوم شدم
گفتنش دور از ادب است!؟
من معلوم،پدیده ام
لیکن صبور و قانع ام
چرا که دل دادم و بعد
دیدم پشیمان شده ام
باشد قبول من احمقم
شماا را چه باید است؟!
بر من معلّمی کنید
با درستان که "شاید" است
از حال و روز من که غم
پنهانی است مهمان من
چیزی دگر پرسش نکن
قلم شده وجدان من
29/4/1387