|
گوش کن ، وزش ظلمت را می شنوی؟
|
به قبرستان دل کی بود که دیروز رفتم
سراسر چشم،
خیره،
پی چیزی بودم.
از زمین رو پوشاند
چشم راستی ضعیف
چرا که می دید چمن،
در شب اول قبر،
چه شجاع می نمود
و سیاهی دروغین خودش...
هه! پوشالی پوشالی بود.
رو به دیوار گرفت
گل عشقی را دید
که به سنگ چسبیده
قرمزی اش به کنار،
تضاد سرخ – خاکستری را
چشم راستم مد کرد
چشم راست درستکار من!
***
چشم راست خجالت هم کشید؛
چرا که نرده ی پوسیده ای
غرور به چنگ
پیش چشم رهگذرها می خرید
آبرویی رفته را...
(نرده حیران مانده بود
از درستی چشم بدم!)
...
چشم از نرده گریخت،
چشم چمن را پیچاند
و گل و سنگ،
هردو را مجنون کرد
چشم چپ اما
زهرآلود خندید چنان
که پی چی می گردی؟!
چمن شجاعت را کشتی!
گل و لیلا ها را امروز مجنون کردی!
وز سر نرده ی چوبینه ی پیر دست نکش
مبادا از بی کاری تو،
اندک سوی من هم کور شود!
چشم چپ تلخ بگفت
چشم چپ بی حوصله
کی تمیز راستین خوش ادا
این قبرستان نه،
حاصل جفاست...
که چه راست چشمانی همچو تو
بر صاحبانش،
مردگانش،
چمنش،
تحمیل کردند
پیش خود اندیشه کن،
این را بدان
زندگی را وحشیانه
به تیغ تحلیل کشیدند...
اگر آن نخست گامت سوی در
این مکان را نمی پنداشت
مرده گاه دل
شاید که هنوز این جا بلبل می خواند،
این جا رقص کوکو داشتیم!
تو به این خودزنیت
دل همسایه را می شکنی...
چشم راست بی تاب شد.
فریاد کشید:
|که این جا جای ما نبود|
از در که بیرون می رفت
روی تابلو ولی نوشته بود،
مردگان سه تا بدند.
شجاعت،عشق،لبخند غرور!
آشیانه ی من
جایی بنا خواهد شد
که همه، مملو ساعت باشد!
که زمان را همچون هدفم نرم کنم
تا زمان، زمانی گمان کند،
که دوست می دارمش...از ته قلب!
آشیانه ی من
جایی بنا خواهد شد
که کبوتران از دسترس آن ، دورند!
ونسیم یکباره،
بی منظور
دل بی تاب کبوترها را
راهی گِل ، خانه ی من نکند...
هرکسی نه
ولی من می دانم
خانه را قلبی نیست...
هر چند که احساس کند!
هرچند که دلتنگ شود!
آشیانه ی من
جایی بنا خواهد شد
که نارنجی رنگِ فقط
پرتقال و قلمِ کودک نیست
نارنجی می تابد.
و می توان
به نارنجی از ته دل خط نوشت
زیبا هم بشود...
آشیانه ی من
جایی بنا خواهد شد
که نفس با نفسم
مشغول نیست.
می تواند به سرانجام خیال هم برود...
و نفس در اوج است
نفس پیشرفته...
.
.
.
آشیانه ی من
اگر بنا شود،
جای آن
جایگه مرغابی نیست
روی کوله بار یک عارف نیست
همسایه ی یک قاتل نیست
و ترس،ورا
نامه رسانی بیش
نخواهد بودن
آشیانه ی من
آن دور
در دهکده ی مرزی رویا و خیال
در انتظار دیدن چلچله ها
زیر سایه ی کوکب
نه چنار
رو به عریانی دل
در نگاه،زمین
بنا خواهد شد
عشق، دیوار
و
نهان، درگاهش
و
سکوت، خادم
باد!
خانه هاتان
همه آغشته به دل،
روزهاتان همه درگیر
به آشیانه ها،
باد آمین!
بامداد 13/4/1387
یک روزی می رسد،
که اگر پشتت را به خدا کردی
شیطان هم به دستت هجوم نمی آورد...
"ببخشید که پشتم به شماست"
-"مهم نیست عزیز"
و می رود...
خدا خیلی سرش شلوغ است
شیطان خیلی بیکار،
و من کرختم فقط...
کرخت شده ام
کرخت نبوده ام
دوست دارم کرخت بمانم
...
(این اصلا به شما مربوط نمی شود.یک کم شخصی است!)
روزها گذشت و امروز رسید
سرانجام اکنون شد
روزی که زیبا نیستم
روزی که دل، نابینا
می رود راه رفته را به پشت
سنگ سخت سرد خارا
یتیم شهر بخارا
ماهی کوچک بی باله و دم
چشم دور از حدقه
کوشش رفته ز یاد
کوه پف کرده ی طفل
همه منم
تک تک منم جزء به جزء
سنگ خوبی بودم
روزها ز تپه ها
پژواک صدا
می شد برسد به گوشتان
با نام من
آسمان می خندید
ابر دلبر می شد
خورشید احساس می خورد.
احساس جمع شده را
به کودکی یتیم می بارید
تا نمیرد هرگز
و نبرد از یاد
این اول راست.
کودک تازگی ها،یتیمک گشته بود
درد بی پدری را نفهمید هنوز
کودک بود...
کودکی خوب چیزیست
کودک می دوید تا بازی کند
توپی نداشت جز تیشه ای
تیشه بر صورت پیر قضا زد
چشم پیر از حدقه بر افتاد
کودک یتیم و دوستان
هیستریک چشم بازی کردند.
چشم غل می خورد
مثل طفل نو جوان
مثل خانم بزرگی در اول بلوغ...
کودک یتیم خسته شد و رفت
جای او آنجا نبود
وقتی کوچه های دور
هرگز ورا ندیده بود
کودک خسته دل رفته ز یاد
کوشش را دید
با توان خداحافظی می کرد
داشت به مبدأ می رسید
زمزمه کرد
آهسته تر از اندازه ی گوش من و تو
بای بای،خداحافظ،خیرپیش...
کوشش برفت
اما خانه ی یاد خالی نماند
موش غم در کنج آن
مدت ها بود لانه داشت
کودک رفت رفت
جایی دور زد از سرنوشت طریقه خواست
...
جای سیلی هم چنان بر صورتش پیداست...
تجربت پیش بردش تا رسید
سر دره ی آبگیرها
آن طرف قدقامت کوهی پیدا...
کودک قد کشید
رشد کرد
از دره پرید
کوه پیش چشمانش
اشک شوق می گریست
دست برد کوه را نوازش بکند
دید پوشالیست پوشالیست
کوه خالی خالی بود...
یتیم دیگری
از کیسه ی عقده ی خر
کوهی این چنین باد کرده بود و مرده بود
کوه اما روح داشت
روحی آزاد میان کوه
محبوس میان کوه
همچو ماهی بی باله و دم
در دربار پری دریاها
کودک قصه ی ما هم خسته بود
از قضا به آخرش رسیده بود
تا سر آغاز دگر
پیدا نیست چند روز و وقت مانده و
چیزی که بود
روح قبلی پر زد و حال
او میان کوه مهمان شده بود
آذر 86
خودخواه که بودم
آفتاب سر می زد
پیش از آنکه شب شود
امید ممتد بود
نگاه صعب
خورشید ملایم
وجوشنی نبود
"همین" را چه بارها
چه تکراری
بر زبان می راندیم
آسمان،پیر
به نظر می آمد
گل لاله مظهری نبود
شقایق مذهبی نداشت
زنگ جغرافیا
چه بی صدا
چه سریع می خورد به هم
جستجو نبود
یا اگر بود
همه اش یک روزه بود
مست که می شدیم
کتک،خون،جهش
نه چون حال
غزل... باور...نوازش
و زندگی می چرخید...
و هیچ وقت
چرخان نبود
روزِ روز ها
شبِ شب ها
همگی جمعه شبان
شب یلدامان چه خاص
شب سال نو چه باب
غزل و مثنوی فرق چندانی نداشت
قصیده
کمی متفاوت می زد
قدروکوشش رحمتی داشت به آن،
ولی خورشید همان بود که بود
روزگاران چه دلیر
رخت نو می پوشید
ابرها به چه خرسندی ها
پروخالی می گشت...
نسیم از من و تو
قصد گذر داشت و نه!
نه نسیم باد نبود
رویا کابوس نبود
خواب،استراحت
و خدا با احترام تر از الآن ها بود
وقت خودخواهی ها
چه قشنگ
اسم چنگیزخان
تموچین می گشت
...
مهارت مشهود
وقت بدل شدن پول به خاک
طعم دفتر مثل دریاچه نبود
طعم رودخانه
ابداً گندم
هوای سرد را
ملتی دوست نداشت
سپه غربت را
کودکی نمی شناخت
صبروکوشش
چه قوی
با هم خواهروبرادر ماندند
صبروکوشش
چه قدیم با هم صمیمی بودند
درخت کاج
سالی یک بار نبود
وقت خودخواهی من...
شاید گاهی حتی
عظمت او هم سرما می خورد
چشمه ای،نهری،هوایی
(هرچه)که سرمایش داد
هرگزاعدام نشد
هرگز معروف نگشت
...و شاید جاری باشد
کوه فریاد رسی
بی تبر
بی تیشه
غذا نمی خورد اصلاَ
قوس رنگین زمان
بی هدف
ناب نمی گشت هرگز
هرچند آن زمان
قطره ها
عاشق نبودند هنوز
دلواپس هم نبودند ولی
زندگی ملال آور شده بود
روشنی
از صبحدم
تا خود غروب ادامه داشت
بستر حادثه ها
طعم دفتر امروزی نداشت
نوجوانی تا کودکی
یکی دو سال بیشتر نبود
و سرنوشت
تا
دستنوشت
فرق چندانی نداشت
ابدیت تا هنوز
یک قدم فاصله بود
روبروی بی کسی
مهتابی زنده بود
چراغ سقف سبز
در سه بعد از ظهر خودنمایی می کرد
وقت خودخواهی من
نه دگرخواهی تو
...
امروز نبود
فردای دیروز اگر
پیر زرد راضی نبود
گل سرخِ طبیب
بیمار را
امید واهی نبود
اگر
سایه اش راضی نبود
مدرسه باز نمی شد یک ماه
اگر آسمان از دست پیکر اسد راضی نبود
و من فقط من بودم...
وقت خودخواهی ها
صدا از نوا متمایز
کوچه کوچه
حال به حال
از دیاری تا دیار
هر کجا می خواست را
تا درازا می رفت
به هر آنچه می خواست
زود و دلنخواستنی نمی رسید
می شود گفت
وقت خودخواهی ها
صدا هم پر هیجان ها بود
من نمی گویم الآن
صدایی راکد شده
یا آفتاب در شب می تابد
یا سایه ای
از همرهش قهر کند
یا طبیب خشونت پیشه است
من فقط می گویم
وقت خودخواهی من
دیگری راحت بود
عمر گل ها چه دراز
مهبانگ چه عظیم
و قطار چه نجیب که نمی نمود
...
و پرده ای از عدل را
بت پرست به نمایش نمی گذاشت
هواخواه بهار
ابداً وحشی نبود
ابداً کاه گلی
نبود
خانه ی نو
...
نبود خانه ی عمر
وقت خودخواهی من
دیگری راحت بود...
باران
زیبا
لطیف است
ملایم
به همراه غم
وآرامش...
گفته اند و خوانده ایم
آسمان گریه می کند
ولی
شاید تفکر خیس سما این باشد
و شاید خنده ی تر...
نمی دانم...
(گویی خدا با دستمال ابری
بر صورتش تازیانه می زند)
باران شب را نگهبان قصر دوست دارد
در پی فهمیدن افسوس خدا نمی رود
نگهبان شب اما...
رفیق چند ساله ی خداست
ز روزی که زبان نو آموخته است
در تلاش است که مبادا روزی
مبدا آمدنش پاک شود
از ذهنی که خاک گرفته است...
تا نهایت،پرده کنار می زنم
تازیانه ی محبت به گوشه ای افتاده و
خون بی رنگ خدا...
روی زمین، جاری است
چهره ی زنکان سیاه آبی پوش شهر
چهره ی فریادی که طلب منطق می کرد
چهره ی کثیف قلب بی ثمر
چهره ی آدمکی تهی از قوه ی درک
با خون خدا شسته نشد!...
و دستمال خدا
به روی خجالت زده ی من و شما
زیر این باران شرم،
نمی رسد
خود من هر روزه
چهره ی مفلوک سوسکی را
جلوی خانه ی شخص خودم می بینم
در زمانه ی جدید...
سردرکاشانه ها به تا ابد
سقف دار می ماند
سوسک بیچاره که مرد
بچه هایش جز نم دیوار گچی
چیزی از باران نخواهند شنید
این ها دلنشین است مرا
خوش ادامه دادن دارم اما
افسوس که بی خوابی شب
مجال به من نمی دهد
...
باران از سر می گیرد باز
خدا دفترم را خوانده... خوب
به قول دوست غریبه ام
این هم می گذرد...
یک شب بارانی در ماه مهر!(86)
روز تنهایی بود
چهارشنبه ی دیروز،پنج غروب
دشت لالایی می خواند.
کوه مرثیه سر می داد حزین
و دل و خویش و هوا
در تکاپو بودند،
صبحدم قهر،
رفته بود از جلوی چشم انتظار کنار،
نور این خاک غریب
آشنا نمی زد دیگر
چهارشنبه،دیروز،پنج غروب
همه ساکت بودند
به جز آن عربده ی سرد هوس
به جز آیینه ی نشانگرش
همه خفته در بستر بیداری
خرناسه ی عالم را به جان هم سر می دادند
چشم روز از پشت عینک هم سیاهی می رفت
و دل و دماغ آشتی با شب نمانده بود...
آسه آسه می ماند،
کینه ی شب و دلتنگی صبح
چهارشنبه،دیروز،اواسط غروب
روزها می رفتند
از پی هم بی صدا
... دوی هیجان انگیزی بود
می نمود که آخرش
روز غربت بزند حادثه را
بدجوری زمین!
و رقیب سالخورده ی امید
یکدفعه از پشت کوه سر بزند ؟!
ستاره ها زندانی بودند
من تماشاچی خواب آلوده...
و زمین در خواب بود...
خواب خرگوش سپید!
کابوس چنگ سه راه پیشک
رویای موسیقی راک صحرا!
نمی دانم
این بار نیز
درختی خوشحال
ز نبود اره، می دهد مهر به پروانه ی مهر
به هوهوی هما و هست ماه...
و درخت خوشحال بود؟!
در چهارشنبه ی دیروز تنگ غروب
دلم عجیب،نگرفته بود!
باد دلتنگی در نقاب طوفان ها می وزید
روشنی شهر به یکباره رفته بود
و مجال غبار نشستن به دل تمیز من
نبود در فراق صبر
توده توده که قفس می ساختند
تورم بالا رفت!
و بوم نقاشی در قاب عکس
احساس خفقان نمی کرد دیگر
وقتی قابی نبود
یا قفس بود
و یا پنجره بود!
یا سه پایه ای دلیر
بوم نقاشی احساس را به اسارت گرفته بود...
و ماه همچنان چشمک می زد!
گفته بودم که ستاره زندانی شد و
ماه میهمان همه شب
همه روز
حتی چهارشنبه ی تلخ دیروز.
خورشید ستاره است...
معلم علوم این را گفت(و رفت)
مبصر کوشا تخته را پاک می کرد
چهارشنبه ی دیروز به میان صبح و شب قدم گذاشت
مبصر نوشت : پنج شنبه
اخبار گفت : پنج شنبه صبح امروز است ولی
جمعه در استراحت باشید
مادر بزرگ غر می زد:
(( عصر جمعه که بسی دلگیر است! ))
بر دلم غبارها خواهد نشست...!
پاییز ۸۶
به پا خواهید خواست
ای زمین و ای زمان!
بس همین تکرار آلوده ی بد
بس همین آغوش های متضاد
بس همین آشفته گشتن دم به دم
این چه چرخه،
چه روزگاری است؟!
که در آن
همگی تنهاییم؟!
یک نفر اگر گلی می بوید،
همگی چشم،به دنبال گره می گردیم!
که ببینیم کجا
مشکلی
بهر دلی
پیش آمد؟!
یک نفر به تنهاییمان افزوده
و همه بی خبریم!
این روزها بی خبران
از همه ادّعایشان بیشتر است
این روزها سلطه گران
از همه ، من ، ما ، شما بی خبرند.
زندگی بد چیزیست!
زندگی نامرد است!
رویای هر کودکی لبخند،
دل من پردرد است...
از کینه ی بی حدّ وحصار
که از رویا تا به نهان
کشیده اید.
اگر دیدید کسی عاشق شد
اگر دیدید کسی آرام است
از ته ته دلش می خندد؛
غم و خرما و اذان را برپا،
دلتان را سرِپا،
از برای مصیبتی عظیم بنْمایید.
که آسودگی این جا مرده...
و تداوم همه در تعادلی نامتعادل باشد.
به پا خواهید خواست
ای زمین و ای زمان
امید و فکر مرا بی ارزش
بی مقدار
تنها یک خیال
نکنید.
آرزوی همه ی پیچک ها
بوسیدن دست آفتاب
چند متری
نزدیک تر است!
دل پیچ خورده ی من را احساس کنید.
یک لحظه...
یک کوتاه...
جمعه 7/۴/87
(برای بریحه عزیزم که با همه ی وجودم دوست دارم همدردش باشم)
من حاکمم
من به رویاها حکم می رانم
نشست و برخاست عروسک وار
سخن،فکر،لبخند
و گریه ی هر چه ایستاده در این دوروبرم
همه در دست من است
من پادشاه کشور خواب و غزل
که در خاک خطه ی خوبم خاری نیست
خاک آن پوشالیست...
مردمش خوب شدند
چشم هاشان همیشه باز
پرواز فکرشان آزاد
قصه پیشینه شان همیشه گنگ
خانواده شان هم من
این بود قصه ی سرزمینی که دارم
زیر سلطه ی خویش
وسعتش یک اتاق
دولتش یک دفتر
مردم گوناگون
همه از پنبه و پارچه و نخ
ساده اند وبی ریا
خانه کرده بر چهرشان احساسات
سرهاشان لیک سبک
هرکدام به نحوی زیباست
خرسی که نمی درد...
لالایی خوانده و خوابت می کند
تا صبح بیدار که مبادا بی خواب
از خواب شوی، می ماند
لاک پشتی که اگر خواهی
از تو جلوتر می دود...
هر چیزی که هست
همه در فکرشان جای درایت
به جای خرد آینده
عشق،منطق،قیمت
...
خاطره دارند...
احساس شادی وشعف
فکر سیاحتی دلچسب
یا یک خداحافظی زیبای غمین
آن ها نیش و کنایه نمی دانند چیست...
به دوست،دشمن
اگر خواهند
بی منت عشق می ورزند
زیاد
این مردم کشور من...
از همه جا عقب اند
اما در سرزمین اتاق
نمی دانید میانشان
چه صفا صمیمیتی برپاست
این ها عروسک های منند
نه شخص دیگری...
3/3/1386
شب است.
بچه های خواب در نگاهم بازی می کنند...
روی تیرگی چشمم می دوند.
شب است
و همه جا شب است.
صداهای نا هنجار با درخشش ستارگان در تناقض است
مانع روانی فکرم می شوند...
مانع جاری شدن افکارم.
انتظار سکوت را دارم تا به این سیاهی بی نظیر بیاید.
اما از چپ فریادی ز عیش و از راست فریادی ز درد.
و به هر سویی فریادی از بی خبری.
شب است
ماه پیداست...
نگرانم که فردا قرص ماه دگر باره پنهان خواهد شد
می رود پشت غصه های کوه قصه های کودکی...
کوهی که همراه با سادگیمان عمر،
از ذهنمان زدود.
کوه،سنگرماه ،غول غصه و پری شادی بخش
همگی رفتند.
آری همگی رفتند به دنبال شب هایی که از دستمان گریختند.
و همچنان در گریزند...
.و خواهند گریخت
لیک هم اکنون هم....
شب است.
صدای بیل زدن کارگری می آید.
صدای سرمای جاری در استخوان هایش نیز...
این هم می گذرد!
ولی باز هم شب است.
آه که شب با سیاهی و تنهایی اش...چه معنایی می دهد!
ولی نه می شود سیاهی پاک دنیای شب را داشت
نه درد ها تو را تنها می گذارند.
با همه ی خستگی ام
با همه ی شِکوه اسباب کودکی
با همه ی هزار رنگی دنیا و
شلوغی پس تنهایی ام
باز هم شب است و شب خواهد بود.
نه گلایه ی تو نه چاپلوسی صبح
آسمان شب را از من نخواهد گرفت.
چه پر ستاره...چه ابری،
شب مال من است.
چه خوفناک...چه کسالت بار!
شب را نگاه خواهم داشت.
چه دردمند و چه بی نیاز باشد شبم،
من حفظش می کنم.
این منم
نگهدار تنهایی آمیخته با تیرگی این شب ها.
شب است و من نگهبان شبم!
بهار86