|
گوش کن ، وزش ظلمت را می شنوی؟
|
سپیده می زند –
طبق کلیشه ها ،
وقت رفتن است...
آسمان را اگر نگاه نکنی
لذت این داستان به قدمت تمدّن نوشته ،
جور نمی شود ؛
رنگ پوست مرا
که در هیچ کتیبه ی آینده ای ثبت نمی شود
فراموش کن
و بگذار این دم آخر
هر حرف هزار بار گفته ای را که نشنیده ای ،
برای تو تکرار کنم
- شاید آغوش نوشته های تلخم را
ثانیه ای ول کردی...-
می خواهم از خواب هایی که نرفتم حرف بزنم
می خواهم بدانی ، عقاید عقده ساز من
هرگز با تو ناهماهنگ نبود
و کلمات کودکانه ام
طیّ قرون ،
تاجروار
قلنبه سلنبه شده اند...
آن زمان که ،
فریاد می کشیدم از اعماق یک تنهایی صامت
و کسی برای شنیدن نبود ،
غرق می شدم در خشکسالی مکرر تاریخ
و کسی برای نجات نبود
درد های من در برق ناخن ، رژلب
جلوه گری می کرد
و کسی برای پاک کردن نبود
،
در هر دانه ی برفی
سال های پیش
می دیدم امروز را...
و مثل پیشگویی که با گوی بلورین ارضا می شود ،
می دانستم
پشیمانی ،
خوراک روز های امروز است .
و حالم
هر روز نرسیده به امروز،
بد تر می شد
و کسی نبود...
و هیچ کسی نبود ، برای بودن...
و تقلید به تمام اشیاء هستی نفوذ کرد
و لبخند تو
که تنها چیز غیر جعلی بود
به سرعت یک پلک برهم زدن زودگذر
کپی شد.
و تو در تمام آدم ها ظهور کردی
و لبخندت تکثیر شد
به قیمت از سر تمسخر و از سر تزویر زدن
...
و تویی
به ماهیت تو
وجود نداشت ،
برای دلداری دادن زمانی که از دست می رفت
...
من بودم
و سرطان ،
به هر ثانیه تجاوز می کرد
و هر ثانیه
باردار دردی می شد
که دیروز با لبخندت قتل عام کرده بودی
هر لحظه ای از بازی بی مزه زهد
در کنار یادگاری های قبلی ،
می شد خاطره های جاویدان
از همان هایی که الآن
سپیده را سر ِ سر زدن
معطل کرده
و من
منتظر یک لحظه ی احمقانه ایستاده ام
که تمام بند های اجزای داخلی ام
جر بخورد
و غیرت هرگز نداشته ام به جوش بیاید
چرا که این حرف های مجهول،
طولانی تر از یک پلک برهم زدن سابق می نماید
و ساعت ها را هربار که کشیدند جلو
من گیج تر شدم برای محاسبه ی وقت
- و من زمانی را که سرگرم کردن صبح
طول می کشد ،
بلد نیستم -
...
با تمام اندوخته ی این سال هام
به مانعی بر می خورم
و حتـّا تو
یادت نمی آید
که وقت تلنگر فروختن است
و هنوز
اقتصاد ارواح نامیرا را هیچ نمی دانی
نمی فهمی ،
نمی دانم...
اگر این طور نبود
به جای خوابیدن کنار مردن من
بلند می شدی ، می نشستی و می گفتی :
- که چی مثلا ً ؟
تو آبستن فردا ها نخواهی شد...
و دال آخرت را
آنقدر می کوبی
که من از صداش برخیزم
و در گیجی پر از صداقتم
قبل از بیداری ،
اعتراف کنم ، که راست می گویی...
آن وقت شاید حسابی دور بردارم
پر دل و جرأت باشم
و هنگام ادای حروف مصوت
فریاد بزنم :
چه اهمیتی دارد هر ثانیه مردن من آدم ها ؟
من تخیل دیروز
و تمسخر فرداهام...
تنها خادم بیچاره ی من
همین روز های وفادار بود که کشتید
و ماندنی ترین دارایی هام
همین صومعه سرایی است
که از ثانیه های مصنوعی ساخته ام
...
فعل امر جملات مرا له کنید ،
من تمام خواهم شد.
18/8/1388
اولین شعری که پاره کردم
برای گذشتن از سکوتی بود که قدر نمی دانستم
و آشفته تر از لحظات مرگ
اولین شعری که پاره کردم
مربوط می شود به دوره ی امروز
زیر باران های دریغ شده
و "ای کاش" های طولانی
که
همین جا
روی بستر مرگ دیروزی خودم ، نشسته
و به پرکاری یک ثانیه ی بی حرکت بودم
و تماماً
قطبین تنم
با قدرت خنثی می شدند.
اولین شعری که پاره کردم
از عشق به کلیت ها سرشار بودم
و اجزا مرا منزجر می کردند
و تناقض
تمام آن شعر بیچاره
و آن خلقت ناخواسته بود...
از این رو
من اولین شعری که پاره کردم
دست کش های مادرم را هم ناگزیر دزدیدم
مبادا دست هایم خونی بشوند
و مدرک جرمی داشته باشم برای مفتشی به نام : زمین
از این رو
وقت را بی وقت می کردم از کار بی کار نشوم
و دروغ می گفتم ؛
پشت سر هم
مبادا داستان حقیقی میلاد نامشروع آن شعر
لو برود.
اولین شعری که پاره کردم
یادم هست
با وضوحی که از سرعت لال مانی مردم شهرم کم تر است
و اولین شعری که پاره کردم
مردم شهرم برایم شدند ملاک
و خودم شدم
بدکاره ی بی بند و باری که شعرهای این مردم را چروک می اندازد
- هیچ نگذاشتم از پاره شدن ،
بویی ببرند . -
،
با حس گنگی
قبل و بعد از
اولین شعر نامشروعی که پاره کردم
می دانستم
اگر این آفت ارواح زندانی موجود شود
بالکل
چیزی از این بدکاره باقی نخواهند گذاشت
تک تک تار های مویش را
به تار و پود قالی های زمین گیر پیوند خواهند زد
و چشمانش را
که وسیله ی تملق بود و هی می گفت :
روی چشمم
چشم مایــی و از این حرف ها
از دروازه های شهر های بی در و پیکر
که در آن ها شعری سروده نمی شود ،
آویزان خواهند کرد
تا این شهر زیبا
سراسر واقعیت بشود.
- چرا که وقتی چشمی باشد
که محتاج خواندن است
و اشعار بالقوه ی این شهر را
احساسی برای درک ندارد ،
همه چیز واقعی خواهد شد
همه چیز واقعی ِ واقعی خواهد شد... -
اولین شعری که پاره کردم
تاریخی ، معین و نا معین ، ندارد
آن را اگر در روز های تقویم مردمم علامت می زدم
با هیچ شوینده ای پاک نمی شد
و شعر شهید امروز
که می توانست شعر حرام زاده ی فردا باشد
هر شب خِر وجدان مرا می چسبید
و حرف های فراموش شده بر لب می راند
- سر اولین پاره کردن اشعارم
با حقارت
تاریخ را دور زدم...
آن روز
یا آن روز ها
من به مرگ این طوری عادت نداشتم
و همسایه ای وجود داشت
که شیون های شخصی ات را
گوشی برای قرض و نذری داشته باشد
از آن روز به بعد
و شاید تکرار جنایت های روزمره
من به مرگ عادت کردم
و همسایه ام به جایی که روی پله ی ما نبود
انتقال مکان داد
و همسایه جا به جا شد.
این شد که اولین شعری که پاره کردم
آدم می خندید
و من تنها بودم
و لیلی بی کار ، نخ پرنسس های نوستالژیک کودکی من را می ریست
و معشوق ،
یک حرف زیادی محسوب می شد.
حس خوبی هم داشت
مانند شهری (باغی ، مکانی) از جنایت باشی
که "باغبانت" - درود خداوند بر او -
دروازه اش است
...
بله حس شگفت انگیزی داشت
از این لحاظ
که تا آن روز
فقط در تجربه ، فشرده اش نکرده بودم.
و من همین حس را
سندی خصوصی قرار دادم
برای اثبات قتل شعر
و مبدائی برای سلسله اشعار آزاده ی دزدیده شده
که نمی دانند
از بیخ
همه حرام زاده اند ، قدیسان...
اولین شعری که پاره کردم
اهمیتی
آن چنان ندارد
اما آخرین شعری که پاره کردم
در آخرین ارتباط اجتماعی من ضربت خورد
و داغ آن هنوز تازه است
این شد که
من دست به دامان اولین شعر جرواجر شدم
و مظلوم نمایی کردم
برای مناقصه ی صواب نقدی
:
" همه چیز اجبار بود "
سحر چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۸
(بی وقت)
پی نوشت : مثل هدیه برای تولد...
بجز روز هایی
که کنار استخر خانه تان
شنا می کردم ،
هیچ چیز یادم نیست.
بجز آب استخر خانه تان
که پر از ماهی های انتزاعی بود
بجز روح مادرت که برایمان مالیخولیا و کیک می آورد
و گل های باغتان را
کلیشه ای جلوه نمی داد ،
هیچ چیز یادم نیست
من فقط
طرز شنا کردن تو را
نزدیک دیواره های استخر
یادم هست
و هیچ چیز یادم نیست
بجز پستی بلندی های جغرافیایی شخصی تو
و بجز نگاه کردنت که زیر آب
وقتی کور بودی
پابرجا بود.
بجز این که کنار استخر خانه تان
در توهمات نمناکم شنا می کردم
و شنا را از تمام دزدان مفت خور
که مهمانتان بودند ،
می آموختم
هیچ چیز یادم نیست.
هیچ چیز یادم نیست.
جز خانه تان که درش همیشه به روی ما باز نبود
و هوا را با بیل ،
باغبانتان ،
تنظیم می کرد.
خانه ی شما
و استخر خانه ی شما
همیشه تهی از حسرت
و پر از داستان های تعریف نشده
و کوچکتر از صفر ، بود
که تا یادم هست
مسیر تمام گریز های من
به آن جا ختم می شد
و من در آخر همین تعقیب و گریز ها
فاصله ها را اندازه گیری کرده بودم
حساب کرده بودم ، مشتاقانه
فاصله ی بین اندامم تا
استخر خانه تان را
و شنا می کردم
و تنم از هیجان ِ گریختن
و نترسیدن
خیس بود
و نفسم اندازه ی نفس تو ، توی گلویم بند می شد.
تو که پشت دیوار های خیلی خیلی بلندتان
شنا می کردی
من آینه ای بودم ،
که اختیارش دست شخص خودش بود
و سنگی بودم که در تیز ترین نقطه ی کوه ،
غلتیدن را دوست داشت ولی می ترسید.
من هیچ چیز بجز
شنا کردن در معبد سر کوچه تان یادم نیست
من هیچ چیز بجز افلیج بودن خودم یادم نیست
من هیچ چیز بجز تویی که در استخر آبی خانه تان
طی می کردی
یادم نیست.
و من صدای تو را یادم هست.
من حرکات تو را از حفظم...
من بی آنکه هوشی ،
کلامی ،
مغزی داشته باشم
بنیاد تو را
از دست و پا زدن های مدامت
که تکرار نبود
بیرون کشیده ام
و این تو هستی که مرا با کلمات چپ انداخته ای
هیچ نمی دانستی
یک نفر بیرون هست
یک نفر بر خلاف آی آدم های نیما
سر کوچه ی شما ،
دست و پاهای از پیش تعیین شده دارد می زند
یک نفر شنا کردن را دوست دارد
یک نفر به اساس پوچ این کلمه ها ،
جانش را لحیم کرده است
یک نفر به استخر خانه ی شما دل بسته
یک نفر جای تو را می خواهد
و یک نفر تو را می خواهد
یک نفر شنای موزون تو را می خواهد
یک نفر می خواهد ،
پر از آفتاب مایع استخر خانه ی تان باشد
یک نفر دیوانه است.
یک نفر این بیرون است هنوز
و هیچ چیز یادش نیست
هیچ چیز به غیر از
شهوت شنا کردن در استخر تمام نشدنی تان
یادش نیست.
هیچ چیز
جز میل به مستتر شدن با برهنگی آبی ات
یادش نیست.
هیچ چیز بجز چتر های سایه گیر خانه ات
یادش نیست.
و هیچ چیز
به جز
نبودنش
و تو بودنش
یادش نیست.
88/7/14
فکر می کنم همین روز ها
ارتفاع تیر های چراغ برق را بالا ببرند
و قلم های کهنه را ازمان بگیرند
بگویند : " آن ها که بالای درختان ،
ما آویخته ایم ،
از این پس ماه اند "
و
" قلم همیشه یک توهم کفرآمیز بوده است"
بله
فکر می کنم همین روز ها
پسر
دوباره گران خواهد شد
و هر تفی که می کنیم
پول پس اندازی می شود برای خریدن تف های طلایی
همین روز ها
اگر نزدیکتر از قطر خط قرمز های دایره ای ،
بهم عشق بورزیم
چروک خواهیم خورد
و احساس تهوع خواهیم کرد .
همین روز هاست...
همین روز هایی که بی میل ،
به صف ،
خواهند رسید .
مثل سربازان در مرز های شمال
که نمی خواهند به پاهای بلورین فراری
شلیک کنند.
و صورت های زاویه دارشان
ناگهان
به عضله های گرفته نارو بزند.
...
همین روزهاست
که من برای سربازی اعزام می شوم.
و من به خدمت کدام وظیفه فرار خواهم کرد ، کدام نظام مرا خواهد کشت ؟
نمی دانم .
این مهم نیست .
امّا ،
من دست هایم
به شهوت فلزی شات گان ها گره خواهد خورد
و با تصور اندام خانواده ی دشمن ها
کینه خواهم ورزید...
همین روز ها
می دانم
سگ ها از شهر ما خواهند گریخت
و نبرد های وفادار به کوشش های بیهوده ی همسایه مان با همسرش
و یا همسر های شریکش ،
رییسش ،
رییس جمهورش
و یا پیشوایش ،
عوض خواهند شد.
و مدیریت ساختمان تغییر خواهد کرد.
به دنبال سربازی خواهد رفت
...
و این وقایع را ،
کسی دیگر به تماشا خواهد ایستاد
...
همین روز ها که می آید
من غصه دار تر می شوم
من در کشمکشی میان دست های عامیانه ام
و ذهن جوگیرم
گیر خواهم کرد.
و یادم به نبرد های شخصی خودم نمی افتد
که همسایه هرگز نگذاشت نگاهشان کنم
همین روز هاست که من
گرگینه بودن و ماهپرستی را به یاد خواهم آورد
و دلم برای مداد های غیر روزنامه ای کلاس اول
تنگ خواهد شد.
همین روز هاست که دلم برای همان روزها خواهد سوخت
و نگاهم پر از سرباز مرزی
و دست هایم پر از سر و همسر دشمنانمان
خواهد بود.
همین روز ها...
من برای من ماندنم خواهم مرد .
بامداد 27/6/1388
ما
ما چه ساده در پلک های هم روییدیم
و چه سخت سرمه هایی شدیم
برای تحریک آن دیگری ها به وصال
...
ما چه خوب بودیم
و چه هیجانی که به بازار برای خرج زندگی نفروختیم
...
ما چه ساده
یک پارچه "نبودن" شده ایم
انگار که اصلا
هیچ وقت ، من یا تویی نبوده ایم
...
و
حالا ما هر دو
جرز های این دیواریم
ما هر دو زنگ کلید های زندان بانیم
ما هر دو در ادعای استقلال از همه ی رنگ ها ،
شبدر های نشخوار شده ی گاو مشهدی حیرانیم
که نمی داند با این همه خس میانمان چه باید بکند ؟
ما هر دو به تنهایی ،
مردم هستیم .
ما هر دو با یک دست زپرتی ، یعنی تغییر
ما هر دو به کوبندگی یک خاطره در کوچه های شهری آرام ،
عشق را در عدم راهرو ها دانستیم
و صحبت را معنی کردیم ،
لبخند ها را شستیم
...
از نو
ما در بیابان-خیابان ها ساکن شده ایم
"ما آدم هستیم"
"حقیقت داریم "
پی نوشت : روز قدس...
روز دیدن تمام آن هایی که باید دید
بامداد 22/6/88
آن ها که رفتند ، مردند
و آن ها که ماندند
اسیر شدند
من در حالتی ام
که شاید " نرفتن " مناسب توصیف باشد
و شاید " نماندن "
مصداق داشته باشد
اگر بگویم
بقیه به ناخن های تف کرده در میدان کاجم هم نیستند
رویش حسابی نمی توان باز کرد.
اما ، برای من احساسی هست
که این جمله را در سرم تکرار می کند با کلمات نامفهوم
و همهمه وار
:
تو رفته ای و من به انتظار دست هایتم هنوز...
یا چیزی شبیه به این
یا نقشی که از درگیری زیاد
با کلمه نگاه می کنمش
و
نه می فهمم
و نه بروز می دهم
...
مرا به روانشناس های شهرتان نشان دهید ،
یا ببندیدم به تخت های سریال وار
دیوارهای آبی و آسمان سفید آرامم کنند ؛
باز دکتر چیزخوری ، تاسف خواهد خورد
که این بیچاره ،
در ناامنی مطلق سیر می کند
و به هر " جای خالی + ا " یی هم مبتلاست...
دکتر حتی می تواند به من نظر هم نداشته باشد
- که مثلا مهم باشد برایش
بستری ،
در پوشاک سفید بودن من –
یا حتی می تواند تشنه ی پول هم نباشد ،
حشری برای اسـکناس
حتی می تواند برای آزمایش احمقانه ی جدیدی
روی تفکرات من
اشتیاق نداشته باشد
.
اما دکتر ،
گاو هم باشد
ولی سند دکتری داشته باشد
از من خواهد ترسید
...
و مرا حتما چیزی بجز نامم خواهد خواند
تا بی اعتمادی من
سر جایش ،
پابرجا بماند
چرا که هیچ کسی مرا به نام نخوانده است
مادرم می گوید این ، گاهی هم تو گاهی هم از آن اسم های مضحکه
پدر صدایم نمی زند ، کار دارد (یا ندارد ؟)
افرادی حرف نمی زنند
و عده ای بهم می گویند :
نامرد نامرئی
که تا حالا یک چنین اسمی
خود من به شخصه نشنیده ام
اما
با این که
گوش هام مفت ِ مفت فروش می روند
و زبانم
برای خودش ولنگاری شده است
هرگز هوا آنقدر خوب نبوده
که کسی مرا با نام خطاب کند
و آخر اصلا به من چه
آن ها نام نمی دانند چیست ،
یا آن ها سمعک های ترانه هایشان یخ زده است (!)
؟
یا به من چه
مردکی از سر عشق یک نفر خیر سرش ،
از سر هوش یک نفر ،
از سر هوا یک نفر ،
از سر حواس یک نفر را سیری ناپذیر می طلبد
؟
یا به من چه
از وقتی همه ی عازم ها رفته اند
جمعیت کلی اضافه تر شده
؟
به من چه ، مگر من از خرطوم فیل شلیک شده ام ؟
مرا یا مادرم زاییده
یا تفنگی ساخت روسیه تف کرده
من با نیم وجب قدم
چه کار دارم به کار ماندنی ها
که هیچ قصد نماندن ندارند ،
و قصد بی خیال شدن...
من فقط
یک نامرد نامرئی کوچه بازاری هستم
که از وقتی تو گورت را گم و گور کرده ای و آواره شدی
زار زار
برای دست های کثیفت گریه نکرده ام
...
من فقط
ارتباطی با خودم ندارم.
به من چه رفتن یا ماندن
،
به من بگو می میرم یا اسیر می شوم ؟
همین
بامداد 4/6/88
از منفذ های پوست من
شیر مادر می زند بیرون.
و حالم حالا اصلا خوب نیست
روزگاری نیست که راحت بشود گفت :
" فلاکت داریم "
ولی من حسرت یک بستنی با طعم تلنگر دارم
و هوس کرده ام
در حوضچه های متفاوت پارو بزنم
...
و حتی
نیست کسی که بداند حالم را کلمات متناسب چقدر گرفته اند
و من از شادی نیست
که در پوست ترم بند نیستم
اکنون تو
هرکه می خواهی باش
هر کجا
با هر پایی که دلت می خواست ، من را بکشان
...
ولی این ریشه ها را که به جای میوه قالب کردم
از روی زمین جمع کن و
نگذار کسی لیز بخورد
قبل از آنکه از طعم گس "خرآلو" های من جان بدهد
نگذار کسی لیز بخورد
صدابزن ،
... فریاد کن .
این خیابان به قدر کافی سفت هست
بامداد 12 مرداد 88
مصادف با تنفیذ دزدی
گوش می کنم
مطابق خواسته ی بی شُکوه باد
صدایی نیست ؛
این بار از نفس گاه سابق بیدهای لیلی حرف می زنم
که به قصد قتل گاه کلیشه های بی گناه شدن ،
در دست احداث مانده است
نگاه می کنم
مطابق خواسته ی بی شکوه باد
و رودخانه ای زیر تمام خرده"جوب" های شهر جاری است
که عقل هیچ کدام از ماهی ها ، تصورش نمی کند
و این رودخانه
حاصل تمام غرایز خالصانه ی ماهی ها بود
و کسی به این رودخانه "بهشت" نمی گوید
نه فردا ها
نه روز ها ی بیوه
کاری به کار رودخانه ندارند
و جریان رودخانه سخت از خط کشی های عابران پیاده
ناامید شده است.
و من زور می زنم برای گریستن
با این امید که
شاید قطره ای به آب های پنهان رودخانه اضافه کنم
سپس
لمس می کنم
مطابق خواسته ی بی شکوه باد
و موسیقی هندی ،
با وقاحت آرامش بخش دیاری که در جغرافیا نیست
سد معبر می کند
و با هیزی یک حیوان پاک دستور می دهد به من
که :
به رقص برخیز !
به رقص
و من لمس می کنم
خیال ملتمس ارواح تمام جاده هایی را
که چشم به راه یک پایکوبی ناچیز مانده اند
و
ذهنیتی وجود ندارد
زمانی که من
رقص را تخیل می کنم
و مجبور می کنم تمام مسیر های نرفته را
به پذیرفتن این اصل جعلی ،
که تمام عبادت رقص این چنین میسر خواهد شد
و
وجدانم را
همراه با تمام نیم لبخند های عاشقانه-شاعرانه ام
در پیچش جاده های هراسان می گذارم
و
می روم ،
تا فکر کنم
مطابق خواسته ی باد نالان
که بی هیچ مجد و شکوهی که ذره ای اسطوره ای بنماید
در قریه های وجود من
تب تند "گفتار" پخش می کند
...
در تمام فکر کردنم
هیچ نمی یابم
حقیقتا
در تمام فکر کردنم هیچ نمی یابم
به جز
احساسات روستایی ،
که تازه به دوران حروف و اعداد رسیده اند .
اکنون
قصد دارم حرف بزنم
مطابق خواسته ی بادی که از بی تابی من آگاه است
و لطافت پستان های تمام کوالاهای شیرده را کنار می زنم
و مرا وا می دارند
از تمام رویاهای دریایی چشم آبی ها
با مژده ی قایقی – و فقط قایقی –
چشم پوشی کنم
...
باد
- که اکنون از باد بودنش مطمئن نیستم –
مرا به بیرون ریختن وادار می کند
چون خیر و صلاحم را خیلی می خواهد
و من مایوسانه
با تمام برقک های ریزه میزه
بای بای می کنم
۸۸/۵/۴
دوست دارم روزی برسد
که تمام مغازه های دنیا بوم نقاشی بفروشند.
در تمام خانه ها ،
بر سر سفره ها ،
به جای نفت ، اکسیژن پیدا شود.
و روی شانه های ضحاک شهر به جای مار ،
پیچک های مخابراتی بروید.
و دست هیچ کافه نشینی به زنگ در خانه ی کاوه نرسد
دوست دارم روزی برسد
که مردم های دیدنی ،
فرق سکوت و حرف نزدن را درک کنند
و دلیل جوش های سرسخت تر از سنگ را بر پیشانی شان بفهمند
تا شاید آن روز ،
من هم مادر شهید بشوم بی آنکه بچه ای داشته باشم
و یا حتی چیزی از باکرگی ام به یغما رفته باشد
شاید آن روز ،
هر روز ماه جولای بتواند کریسمس باشد
و هر شب ماه را رؤیت کنند بی آنکه رمضان بخواهد
یا شعبان دستور دهد
شاید آن روز ،
تمام ترمز ماشین های شهر را سهمیه بندی کنند
و به تمام فاحشه های شهر عاشق گردند.
دوست دارم روزی برسد
که پرواز کردن ابدا آموزشی نباشد
و هیچ کس برای خودش بال نسازد
همه ، هم سو با جهت باد های خارجی
به حرکت در بیایند و با پاهای خودشان غریبی کنند
با حس و حالی که من وقتی بند کفش های یونانی ام را می بندم دارم
...
همان حس و حالی که با تمام وجود می دانم :
این بیگانه ها مال من نیستند
و پوست نگهبان شب این چنین سفید نیست.
او موهایی دارد که همگی به شکل علامت "اچ.آی.وی" گره خورده اند
و او به در تاریکی نگاشتن ،
سخت عادت دارد
او هر بار که آب می خورد ، رقصش می گیرد
و هر بار که نفس جدیدی می کشد ، به یاد می آورد
روز هایی را که فرق شِکوه و شکوه را نمی دانست
و چیزی از تبلور خون های کثیف نمی فهمید
نگهبان شب آنقدر زیبا است ،
که تمام خاطرات بعد از او نقشی از لب هایش دارند
و آنقدر زشت است
که خاطرات قبل از او گناه بوسیدنش را با آشفتگی کتمان خواهند کرد
آن گاه که نفیر گم شدن خلوص ،
خشمگینانه
در دم کردگی روز های محاکمه بلند خواهد شد
دوست دارم روزی برسد
که نگهبانی از شب ، سخت درآمد زا باشد
و جنس اسکناس و سکه های سبک وزنمان ،
از پوستین هایی جور شود
که تمام قهرمانان بی گوشت و خون
و بی رگ و ریشه
به تن داشته اند
و در کتاب های فارسی مان
غلامعلی حرفی ازشان نزده است
دوست دارم روزی برسد
که شب نشینی گناه محسوب نشود
و موضوع انشاء های آینده مان ،
این چنین باشد که شب جمعه خود را چگونه گذراندید
و عشق بهتر است یا شهوت ؟
...
دوست دارم روزی برسد
که بنیاد آن را از تخیلات کودکانمان ساخته ایم
و مفهوم آزادی را به کلی نابود کرده ایم
و هرچه حرف های صد من چند غاز است ،
به صادرات خارجی مان اضافه کرده ایم
دوست دارم روزی برسد
که گناه های کبیره را ،
حمورابی های مونث ،
بر ستون های خون نیالوده نقش کنند
و آن گناهان عبارت باشند از :
" قضاوت ،
تظاهر ،
دروغ ،
شکایت."
و زشت که هستند ، خوب هم نباشند.
من تمام شب هایی را که به بریدن رشته های ارتباطی ام مشغولم
و فلسفه ی گذشتن ساعت هایم را بسط می دهم ،
در رویای واقعی این روز بسر خواهم برد
و وسیله ی نقلیه ای بجز حسرت های چرخ شده
و حقیقت معاف از واقعیت
لازم ندارم.
بیایید با لباس های سفید سفید
و گیسوان سیاه سیاه
در معبد هنر های ناشناخته
به درگاه سکوت دعا کنیم
شاید فرجی جدا از قیامت ،
رخ داد.
۲ مرداد ۱۳۸۸
من پشت تلویزیون خانه ی خدا بار آمده ام
آن جایی که کائنات خاطراتشان را مرور می کردند
و جبرئیل گاهگداری آب پرتقال می آورد...
شب تولّد من طوفانی به راه انداختند.
فرشته لعبتی ،
درگیر بین مرز حقیقت و خرافات ،
بهشت و جهنم ،
نیکی و گناه ،
در تاریخ فوت می کرد
و خاطرات کائنات پیر را بادی از جنس معشوق من می برد
...
من خود به خود بار نیامده ام
امّا بعد از طوفان ،
اکسیژن خیلی گران شد
مرده ها جیغ زدند
و هوا را عجیب سنگین تر تلقی کردند
...
بعد از آن باد های مشرق به مریخ
و خاک های تبعیدی
بزرگم کردند.
و حادثه ها
اسباب بازی های کودکیم شدند
...
بعد از آن ،
در سوراخ موش مقدّسی در خانه ی خدا پناه گرفتم
و غذایم را از گناهانی که فرشته های سمت چپ می آوردند ،
دزدیدم
- و آن غذا ها طعمی نداشتند -
...
من در شوخی چیزهای بزرگ
و مهمانی شخصی ارواح بار آمده ام
هم بازی ام "مرد تنهایی" بود
که با عقل تنبیهم می کرد
و دایه ام وجدان بود ،
که از آیینه مرا شل می خواست
و مرا هر روز، در ساعت های دراز ، بو می کرد
مبادا بوی واقعیت بدهم.
من پشت نیاز های زمان بار آمده ام
و تنم را به بهای سخنی خریده ام
تا که هر ماه بهای بدنم را با "او"
قسطی بدهم
و سر زندگیم قول دهم که تا آخر هر کوچه تنم را ببرم
مبادا عقده ای و خاک بر سر ،
از دنیا برود
من واژه ی "من" را از محیط سوغاتی گرفته ام
و در ایران بزرگ شده ام
تا بدانم ، به اندازه ی همه ی سال های دراز ،
ادعاها دارم
و به اندازه ی تابوت جعفر سلطان ،
کار هایی است که در سادگی شان حرفی هست
...
من بر اثر خواهش و تقدیر ، بهم پیوستم
و به جرم عشق ، تولد یافتم
من زیر نظر خواجه ی هوریان تریاکی ها ،
پشت پنجره ای رو به شب ،
در آشتی با دراکولا ها ، رشد کردم
...
و صدای ناهنجار، بسیار شنیده ام
و حالم را هم بسیار گرفته اند
امّا
هرگز درنیافته ام که چرا :
آدم ها کور شدند و طفل یتیم را دم حجله ی عروس و داماد ندیدند
یا ندیده گرفتند
فرقی نمی کند
...
من در انگیزه ی پرسش هایی بار آمده ام
که به پاسخ هاشان
چندان مشتاق یا نگران نیستم...
من فقط می دانم ،
پشت پشتی مخصوص خدا ،
مشق های بی دروغ نوشته ام
اما با صدای تلخی، همه را به دروغ دوره کرده ام
بامداد ۲۹ تیر ۸۸